<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دلتنگیهای نازنین</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 29 Sep 2009 07:17:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دلتنگی های نازنین از کجا شروع شد ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;دلتنگی های نازنین از کجا شروع شد&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0052.jpg&quot; align=right&gt; هجده سالم بود، سالی که برای اولین بار با یک پسر به اسم علیرضا آشنا شدم اما زیاد طول نکشید که مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;بعد از دو سال یعنی سال 83 و تقریبا یک سال مونده به تولد دلتنگی های نازنین، هر شب من وقتی به اینترنت وصل میشدم فقط به یه وبلاگ سر میزدم که از وبسایت کلوب باهاش آشنا شده بودم. چون برام خیلی عجیب بود، عنوان وبلاگ نازنین استودیو بود و نام خانوادگی نویسنده با نام خانوادگی من یکی بود! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; &lt;BR&gt;تا چندین ماه شعر های عاشقانه ای رو می خوندم که آخر بعضی از پستها نوشته شده بود ماه من! من فکر میکردم علیرضا همچین کاری رو کرده، اما نمیدونم چرا هر روز عصبانی تر از روز قبل وارد وبلاگ میشدم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot;&gt; چند ماه دیگه هم گذشت و آخرش صبرم تموم شد، بهش پی ام دادم و شروع کردم هر چیزی که از دهنم در می اومد بارش کردم، &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt; اما اون فقط مینوشت: &quot;ببخشید! شما اشتباه نگرفتید؟!&quot; بدون کوچکترین شکی، فقط بهش بد و بیراه گفتم بعدش هم رفتم. چند روز بعد وقتی دوباره اومدم دیدم فقط نوشته: شما اشتباه گرفتید! بازم باورم نشده بود ولی آخرش به جایی رسید که من از خجالت آب شدم! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;خلاصه بعد از معذرت خواهی و تعریف کردن جریان، حرف زدن ها بین من و اون شروع شد، هر دو از تفاهم های عجیب و باور نکردنی هم به وجد رسیده بودیم، اینقدر این تفاهم ها عجیب بود که تازه بعد از ثابت کردن باز هم باورمون نمیشد. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;بعد از اون تقریبا اردیبهشت سال 84 بود که دلتنگی های نازنین البته با عنوان (دلتنگیهای یک دل) باز شد، &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; من اول خودم شروع به نوشتن کردم و بعدش هم علی با هزار تا خواهش و تمنا راضی شد با هم توی این وبلاگ بنویسیم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt; وبلاگی که علی هر روز یه چیز جدیدتر بهش اضافه میکرد که تو هیچ وبلاگی نبود. راستش و بنویسم من از کامپیوتر هیچی بلد نبودم اما همه چی رو بدون اینکه ببینمش بهم یاد داد. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;من قبل از آشنایی با علی مشکلاتی داشتم که باعث شده بود یکم از روی حماقت چند باری دست به انجام بی سرانجام خودکشی بزنم، البته اون موقع واقعاً دلم نمیخواست زندگی کنم و تصمیمم کاملا قاطعانه بود،&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt; ولی حالا حس میکنم زندگی خیلی شیرین تر از او چیزیه که من فکر میکردم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی برای علی مشکلاتی که داشتم تعریف کردم بر عکس هر کسی که باهاش صحبت کرده بودم، به جای دلسوزی و عصبانیت به من راه های دیگه ای برای خود کشی پیشنهاد میداد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt; اما الان وقتی به اون روزها فکر میکنم تازه میفهمم که پیشنهاد اون راه ها و حرص دادن های من، تنها بهانه ای بود که مانع از همون حماقت ها بشه، تقریبا سر من رو با این کارهاش گرم کرده بود، &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/40.gif&quot;&gt; که واقعاً هم موفق شد و من الان اینجام! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن: امروز به اولین روزهای آشناییمون فکر کردم، به اون روزهایی که ازت متنفر بودم و دلم میخواست بکشمت! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/31.gif&quot;&gt; و به بعدش که احساس کردم دوست دارم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; و آخرش که برام قشنگترین قسمت شد! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=Text&gt;تازه به این هم فکر کردم که هر وقت مخاطب نوشته هام تو بودی چقدر عصبانی میشدی، &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/36.gif&quot;&gt; برای همین تصمیم گرفتم اینبار هم مخاطبم تو باشی!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt; دیگه ام دوستت ندارم!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>nazanin</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای من ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;رویای من&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0051.jpg&quot; align=right&gt; 
&lt;DIV class=LTR&gt;&lt;SPAN class=Text style=&quot;FONT-WEIGHT: 600&quot;&gt;My Dream&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;In my dreams there&apos;s a place without war&lt;BR&gt;No more guns no more pain no more hurt&lt;BR&gt;It&apos;s a world full of joy without sadness&lt;BR&gt;People sing people dance with all happiness&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Take me to my dream&lt;BR&gt;Love is everything&lt;BR&gt;Where there is no war&lt;BR&gt;And then children sing&lt;BR&gt;Love is all around&lt;BR&gt;It&apos;s the only thing&lt;BR&gt;In a dream that must come true&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;In my dreams there&apos;s a place where it&apos;s clean&lt;BR&gt;No waste in the air and the sea&lt;BR&gt;So this place will be pure and all healthy&lt;BR&gt;You can live your life in heaven&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;But I know it&apos;s just a dream&lt;BR&gt;Will it ever change this life?&lt;BR&gt;Hope one day it&apos;ll turn around&lt;BR&gt;Into the place that I dream about&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;Take me to this dream&lt;BR&gt;Love is everything&lt;BR&gt;Where there is no war&lt;BR&gt;And the children sing&lt;BR&gt;Love is all around&lt;BR&gt;It&apos;s the only thing&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=text&gt;In a dream that must come true&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 23:49:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نازنین من ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;نازنین من&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0050.jpg&quot; align=right&gt;تو، نازنین من! از اینکه بعد از نام زیبا و سرشار از معنای تو کلمه ی من را اضافه میکنم بگذار و بگذر، گاه آدمی خواستن را بر نتوانستن ترجیح میدهد.&lt;BR&gt;قبل از نوشتن هر جمله ای که به یک نقطه منتهی میشود، باید تشکر کنم از صداقتی که در بیان عشق نسبت به من از خود نشان دادی و از چیزی که متاسفانه در این روزها و فرداها کمتر و کمتر از آن خواهیم شنید، و بعد از هر ویرگولی که در خواندن تو باعث مکث کوچکی میشود، باید اعتراف کنم که همان مکث تنها فاصله ایست که بین من و توست! منظورم کمی تامل و تحمل است، کمی فکر و عاقبت اندیشی است. تا به قبل از آن روز که برای اولین بار سخنی از عشق زدی، احساس میکردم، خواهر دیگری دارم که برای خوشبخت دیدن او باید تلاش کنم. چون دوستت داشتم و همچنان نیز دارم. نازنینم تنها دلیل بودن من در کنار تو، همین است. خوشبختی تو و دوست داشتن من!&lt;BR&gt;شاید آن قدر که من از تو میدانم تو از من نمیدانی که چنین احساسی را در خود پرورش داده ای، منظورم همان عشق است و میدانم عشق از آن دسته از احساساتی است که از علت ها و دلیل ها جداست برای همین دلیلی از تو نخواستم. اما میدانم و مطمئنم که میدانی، تنها عشق برای یک زندگی کافی نیست.&lt;BR&gt;انتظار داشتم دلیل تنها بودن من از عشقی که به عشق بودنش هم شک کرده ام را بدانی! هفت سال از رفتنش گذشت، دریغ از یک خبر! حال که میگویی عاشقی، پس به من تنها بگو، بعد از هفت سال چه بلایی بر سر یک عاشق بی عشق می آید؟!&lt;BR&gt;نه! اشتباه نکن! من نمیخواهم با نوشتن از آرام نامی، آرامش را از تو دور و یا از عشقی حرف بزنم که خدایی نا کرده آن را بر رخ تو بکشم، من تنها میخواهم که تو به جایی که من رسیده ام، هرگز نرسی.&lt;BR&gt;نازنین من، بگذار من احساسی که نسبت به تو دارم به حقیقت برسد و بتوانم شادی و موفقیت کسی که عنوان بهترین دوست و خواهر را برای من دارد، ببینم. بگذار تا جایی که میتوانم در کنارت و در همان مکث باقی بمانم، برای آنکه چه بخواهی چه نخواهی، همیشه دوستت دارم.&lt;BR&gt;بارها وقتی از من در این وبلاگ نوشتی در پایان اضافه کردی که اگر علی نبود من هم نبودم! اما من بر خلاف تو می اندیشم. در کنار تو بودن تا به این لحظه برای من آرامش بود و من نیز تشنه ی آن بودم. من آن نیستم که تو می نگری. </description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 23:59:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعتماد ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=اعتماد src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0049.jpg&quot; align=right&gt; اگر عشق تضمین شده بود، بعضی از ما دیگه ترسی از اون نداشتیم.&lt;BR&gt;برای همینه که حتی مذهب و قانون هم حرفی از اون نمیزنن، خوب راه دیگه ای هم ندارن؛ تو خودت باید به عشق اعتماد کنی.&lt;BR&gt;خیلی از آدما از بی وفایی عشق، غمگین و ناراحتن، از درد و اندوهی که دلهاشون و سنگ میکنه و بخشیدن رو از بین میبره! اونا بدبختی خودشون رو به پای عشق مینویسن و برای همین نمیدونن که عشق پیوسته است و این آدمها هستن که عوض میشن. عشق کاملاً تضمین شده است آدمی بی وفاست. عشقه که اعتماد پذیره و آدمی دگرگونی پذیر.&lt;BR&gt;تنها تضمین برای عشق اینه که تمام انرژی خودت رو بکار بگیری تا شایسته ی عشقی مانا بشی اگر چنین شد، دیگه از هیچ چیز نمیترسی چون جهنم یعنی عاشق نبودن.&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=LTR&gt;&lt;SPAN class=Text style=&quot;FONT-WEIGHT: 600&quot;&gt;George Bernans&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;پ.ن: &lt;SPAN class=Text&gt;در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن، همدلی صادقانه، وفاداری ریشه دار، اعتماد کن ...&lt;BR&gt;        و بیا پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم، وگرنه میشکنیم بالهای دوستی مان را&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 03:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>nazanin</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سم ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=سم src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0048.jpg&quot; align=right&gt; دختری ازدواج کرد و به خانه ی شوهر رفت ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث میکردند.&lt;BR&gt;عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!&lt;BR&gt;داروساز گفت: اگر سم خطرناکی به تو بدهم و مادر شوهرت کشته شود، همه به تو شک خواهند کرد، سپس معجونی به دختر داد و گفت هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهرش مدارا کند تا کسی به او شک نکند.&lt;BR&gt;دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش میریخت و با مهربانی به او میداد.&lt;BR&gt;هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم با او بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم، حالا او را همانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد بمیرد، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.&lt;BR&gt;داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش، آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است. </description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 23:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بالا و پائین ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;بالا و پائین&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0047.jpg&quot; align=right&gt;من این پائین نشسته ام سرد و بی روح، تو داری میرسی به قله ی کوه&lt;BR&gt;داری هر لحظه از من دور میشی، ازم دل میکنی، مجبور میشی&lt;BR&gt;تا مه راه و نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد، صدام کن&lt;BR&gt;یه رنگ مرده از رنگین کمونم، من این پائین نمیتونم بمونم&lt;BR&gt;منم اون که تو رو داده به مهتاب، کسی که رو تو میپوشونه، تو خواب&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=Text&gt;کسی که واسه آغوش تو کم نیست، میخوام یادم بره، دست خودم نیست!&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;تا مه راه و نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد، صدام کن! </description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 04:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>nazanin</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موسسه تازه آب دماوند ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;موسسه دماوند&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0046.jpg&quot; align=right&gt; بالاخره بعد از نزدیک به یک ماه، کار وبسایت موسسه دماوند هم به اتمام رسید.&lt;BR&gt;این وبسایت هم همانند طراحی های قبلی من بر اساس XHTML و CSS کار میکند. اما جالب بود که وقتی از طریق World Wide Web مورد بررسی انجام گرفت، در ابتدا چند خطا در تمامی صفحات وجود داشت، خطاهای بسیار عجیبی نظر من را جلب کرده بود، که یکی از آنها اضافه کردن المان Target برای لینکها بود! استفاده از این المان در XHTML Strict نسخه ی یک جزیی از اشتباهات است!!! با کمال تعجب تمامی آنها را حذف کردم و در حال حاضر این وبسایت بدون هیچگونه خطایی و با پنج مرورگر Internet Explorer، Mozilla Firefox، Opera، Google Chrome و Apple Safari قابل رویت است.&lt;BR&gt;حال که در این وبلاگ سخنی از این وبسایت زده شد، بگذارید حداقل از علاقه مندان به سیستمهای تصفیه ی آب دعوت کنیم به وبسایت &lt;A href=&quot;http://www.dfw.ir&quot;&gt;&lt;FONT class=font&gt;www.dfw.ir&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; بروند و از سیستمهای معرفی شده اطلاعاتی کسب کنند. امیدوارم این وبسایت هم مورد توجه علاقه مندان قرار گیرد. دوستان اگر نظر یا ایده ای در رابطه با طراحی این وبسایت داشتید، از طریق ایمیل با من در میان بگذارید. &lt;SPAN class=Text&gt;با تشکر علی رسائی.&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Mon, 27 Jul 2009 01:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصور کن ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;تصور کن&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0045.jpg&quot; align=right&gt; 
&lt;DIV class=LTR&gt;&lt;SPAN class=Text style=&quot;FONT-WEIGHT: 600&quot;&gt;Imagine...!&lt;/SPAN&gt; &lt;BR&gt;Imagine it, even though, it is hard to do so.&lt;BR&gt;A world in which every person is very happy.&lt;BR&gt;A world in which money, race and power are not considered as position.&lt;BR&gt;The reply to unison is not riot police.&lt;BR&gt;Neither it has nuclear bomb nor bomber, nor motar.&lt;BR&gt;No child would leave his foot on the landmine anymore.&lt;BR&gt;All are free and without pain.&lt;BR&gt;You won&apos;t read, whales suicide in the newspaper.&lt;BR&gt;Imagine a world without disgust and gunpowder.&lt;BR&gt;without opinionated cruelty, without panic and coffin.&lt;BR&gt;Imagine it,even if it is a crime.&lt;BR&gt;Even if your throat is filled with sorrow by calling it&apos;s name.&lt;BR&gt;Imagine a world in which prison is a legend.&lt;BR&gt;All of the wars of this world has lead to armistice.&lt;BR&gt;No body is the master, people are of the same position.&lt;BR&gt;Every seed of wheat is a share for every person.&lt;BR&gt;With no border and domination, fatherland means the whole world.&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=Text&gt;Imagine that you can be the fulfillment of this dream.&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 22:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهترین لحظه ها ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;بهترین لحظه ها&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0044.jpg&quot; align=right&gt; 
&lt;DIV class=LTR&gt;To fall in love...&lt;/DIV&gt;عاشق شدن... 
&lt;DIV class=LTR&gt;To laugh until it hurts your stomach.&lt;/DIV&gt;انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To find mails by the thousands when you return from a vacation.&lt;/DIV&gt;بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزارتا ایمیل دارید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To go for a vacation to some pretty place.&lt;/DIV&gt;به یک جای خوشگل برید برای مسافرت. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To listen to your favorite song in the radio.&lt;/DIV&gt;به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To go to bed and to listen while it rains outside.&lt;/DIV&gt;به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To leave the! shower and find that the towel is warm.&lt;/DIV&gt;از حموم که بیروون آمدید! ببینید حولتون گرمه. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To clear your last exam.&lt;/DIV&gt;آخرین امتحانتون رو پاس کنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To receive a call from someone, you don&apos;t see a lot, but you want to.&lt;/DIV&gt;یه کسی که معمولاً زیاد نمیبینینش، ولی دلتون میخواد ببینید، بهتون تلفن کنه. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To find money in a pant that you haven&apos;t used since last year.&lt;/DIV&gt;توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمیکردید پول پیدا کنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To laugh at yourself looking at mirror, making faces.&lt;/DIV&gt;برای خودتون توی آینه شکلک در بیارین، و بهش بخندید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;Calls at midnight that last for hours.&lt;/DIV&gt;تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To laugh without a reason.&lt;/DIV&gt;بدون دلیل بخندید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To accidentally hear somebody say something good about you.&lt;/DIV&gt;بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف میکنه. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.&lt;/DIV&gt;از خواب بیدار بشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم میتونید بخوابید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To hear a song that makes you remember a special person.&lt;/DIV&gt;آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما میاره. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To be part of a team.&lt;/DIV&gt;عضو یک تیم باشید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To watch the sunset from the hill top.&lt;/DIV&gt;از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To make new friends.&lt;/DIV&gt;دوستان جدید پیدا کنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.&lt;/DIV&gt;وقتی اونو میبینید! دلتون هری بریزه پائین. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To pass time with your best friends.&lt;/DIV&gt;لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To see people that you like, feeling happy.&lt;/DIV&gt;کسانی که دوستشون دارید، خوشحال ببینید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.&lt;/DIV&gt;پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده. 
&lt;DIV class=LTR&gt;See an old friend again and to feel that the things have not changed.&lt;/DIV&gt;یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To take an evening walk along the beach.&lt;/DIV&gt;عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To have somebody tell you that he/she loves you.&lt;/DIV&gt;یکی رو دوست داشته باشید که بدونید دوستتون داره. 
&lt;DIV class=LTR&gt;To laugh, ..... laugh, ..... and laugh, ...... remembering stupid things done with stupid friends.&lt;/DIV&gt;یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید، ..... و بخندید، ..... و باز هم بخندید. 
&lt;DIV class=LTR&gt;These are the best moments of life.&lt;/DIV&gt;اینها بهترین لحظه های زندگی هستند. 
&lt;DIV class=LTR&gt;Let us learn to cherish them.&lt;/DIV&gt;قدرشون رو بدونیم. 
&lt;DIV class=LTR&gt;&quot;&lt;SPAN class=Text&gt;Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed&lt;/SPAN&gt;&quot;&lt;/DIV&gt;&quot;&lt;SPAN class=Text&gt;زندگی یه مشکل نیست که حلش کرد، بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد.&lt;/SPAN&gt;&quot; </description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 23:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهانه های زندگی ...</title>
<link>http://nazanin.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;IMG class=BPic alt=&quot;بهانه های زندگی&quot; src=&quot;http://files.myopera.com/Ninaina/post/0043.jpg&quot; align=right&gt;از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.&lt;BR&gt;اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.&lt;BR&gt;بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: &quot;زندگی من.&quot;&lt;BR&gt;من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید: &lt;SPAN class=Text&gt;&quot; کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!&quot;&lt;/SPAN&gt; </description>
<pubDate>Sat, 16 May 2009 00:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nazanin&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>nst</dc:creator>
<guid>http://nazanin.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
