
هجده سالم بود، سالی که برای اولین بار با یک پسر به اسم علیرضا آشنا شدم اما زیاد طول نکشید که مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم.

بعد از دو سال یعنی سال 83 و تقریبا یک سال مونده به تولد دلتنگی های نازنین، هر شب من وقتی به اینترنت وصل میشدم فقط به یه وبلاگ سر میزدم که از وبسایت کلوب باهاش آشنا شده بودم. چون برام خیلی عجیب بود، عنوان وبلاگ نازنین استودیو بود و نام خانوادگی نویسنده با نام خانوادگی من یکی بود!
تا چندین ماه شعر های عاشقانه ای رو می خوندم که آخر بعضی از پستها نوشته شده بود ماه من! من فکر میکردم علیرضا همچین کاری رو کرده، اما نمیدونم چرا هر روز عصبانی تر از روز قبل وارد وبلاگ میشدم.

چند ماه دیگه هم گذشت و آخرش صبرم تموم شد، بهش پی ام دادم و شروع کردم هر چیزی که از دهنم در می اومد بارش کردم،

اما اون فقط مینوشت: "ببخشید! شما اشتباه نگرفتید؟!" بدون کوچکترین شکی، فقط بهش بد و بیراه گفتم بعدش هم رفتم. چند روز بعد وقتی دوباره اومدم دیدم فقط نوشته: شما اشتباه گرفتید! بازم باورم نشده بود ولی آخرش به جایی رسید که من از خجالت آب شدم!

خلاصه بعد از معذرت خواهی و تعریف کردن جریان، حرف زدن ها بین من و اون شروع شد، هر دو از تفاهم های عجیب و باور نکردنی هم به وجد رسیده بودیم، اینقدر این تفاهم ها عجیب بود که تازه بعد از ثابت کردن باز هم باورمون نمیشد.

بعد از اون تقریبا اردیبهشت سال 84 بود که دلتنگی های نازنین البته با عنوان (دلتنگیهای یک دل) باز شد،

من اول خودم شروع به نوشتن کردم و بعدش هم علی با هزار تا خواهش و تمنا راضی شد با هم توی این وبلاگ بنویسیم.

وبلاگی که علی هر روز یه چیز جدیدتر بهش اضافه میکرد که تو هیچ وبلاگی نبود. راستش و بنویسم من از کامپیوتر هیچی بلد نبودم اما همه چی رو بدون اینکه ببینمش بهم یاد داد.

من قبل از آشنایی با علی مشکلاتی داشتم که باعث شده بود یکم از روی حماقت چند باری دست به انجام بی سرانجام خودکشی بزنم، البته اون موقع واقعاً دلم نمیخواست زندگی کنم و تصمیمم کاملا قاطعانه بود،

ولی حالا حس میکنم زندگی خیلی شیرین تر از او چیزیه که من فکر میکردم.

وقتی برای علی مشکلاتی که داشتم تعریف کردم بر عکس هر کسی که باهاش صحبت کرده بودم، به جای دلسوزی و عصبانیت به من راه های دیگه ای برای خود کشی پیشنهاد میداد!

اما الان وقتی به اون روزها فکر میکنم تازه میفهمم که پیشنهاد اون راه ها و حرص دادن های من، تنها بهانه ای بود که مانع از همون حماقت ها بشه، تقریبا سر من رو با این کارهاش گرم کرده بود،

که واقعاً هم موفق شد و من الان اینجام!
پ.ن: امروز به اولین روزهای آشناییمون فکر کردم، به اون روزهایی که ازت متنفر بودم و دلم میخواست بکشمت!

و به بعدش که احساس کردم دوست دارم

و آخرش که برام قشنگترین قسمت شد!
تازه به این هم فکر کردم که هر وقت مخاطب نوشته هام تو بودی چقدر عصبانی میشدی،
برای همین تصمیم گرفتم اینبار هم مخاطبم تو باشی!!!
دیگه ام دوستت ندارم!!!