
تو، نازنین من! از اینکه بعد از نام زیبا و سرشار از معنای تو کلمه ی من را اضافه میکنم بگذار و بگذر، گاه آدمی خواستن را بر نتوانستن ترجیح میدهد.
قبل از نوشتن هر جمله ای که به یک نقطه منتهی میشود، باید تشکر کنم از صداقتی که در بیان عشق نسبت به من از خود نشان دادی و از چیزی که متاسفانه در این روزها و فرداها کمتر و کمتر از آن خواهیم شنید، و بعد از هر ویرگولی که در خواندن تو باعث مکث کوچکی میشود، باید اعتراف کنم که همان مکث تنها فاصله ایست که بین من و توست! منظورم کمی تامل و تحمل است، کمی فکر و عاقبت اندیشی است. تا به قبل از آن روز که برای اولین بار سخنی از عشق زدی، احساس میکردم، خواهر دیگری دارم که برای خوشبخت دیدن او باید تلاش کنم. چون دوستت داشتم و همچنان نیز دارم. نازنینم تنها دلیل بودن من در کنار تو، همین است. خوشبختی تو و دوست داشتن من!
شاید آن قدر که من از تو میدانم تو از من نمیدانی که چنین احساسی را در خود پرورش داده ای، منظورم همان عشق است و میدانم عشق از آن دسته از احساساتی است که از علت ها و دلیل ها جداست برای همین دلیلی از تو نخواستم. اما میدانم و مطمئنم که میدانی، تنها عشق برای یک زندگی کافی نیست.
انتظار داشتم دلیل تنها بودن من از عشقی که به عشق بودنش هم شک کرده ام را بدانی! هفت سال از رفتنش گذشت، دریغ از یک خبر! حال که میگویی عاشقی، پس به من تنها بگو، بعد از هفت سال چه بلایی بر سر یک عاشق بی عشق می آید؟!
نه! اشتباه نکن! من نمیخواهم با نوشتن از آرام نامی، آرامش را از تو دور و یا از عشقی حرف بزنم که خدایی نا کرده آن را بر رخ تو بکشم، من تنها میخواهم که تو به جایی که من رسیده ام، هرگز نرسی.
نازنین من، بگذار من احساسی که نسبت به تو دارم به حقیقت برسد و بتوانم شادی و موفقیت کسی که عنوان بهترین دوست و خواهر را برای من دارد، ببینم. بگذار تا جایی که میتوانم در کنارت و در همان مکث باقی بمانم، برای آنکه چه بخواهی چه نخواهی، همیشه دوستت دارم.
بارها وقتی از من در این وبلاگ نوشتی در پایان اضافه کردی که اگر علی نبود من هم نبودم! اما من بر خلاف تو می اندیشم. در کنار تو بودن تا به این لحظه برای من آرامش بود و من نیز تشنه ی آن بودم. من آن نیستم که تو می نگری.