
وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، غمیگین میشم، شاد میشم، مثل دیوونه ها میخندم و بعضی وقتها گریه میکنم! از کارهایی که میتونستم طور دیگه ای باهاشون کنار بیام خیلی عصبانی میشم.
چی بودم چی شدم، همش با خودم فکر میکنم اگر فلانی نبود چی میشد؟! اگر این کار و یا اون کارو نمی کردم چی میشد؟! خلاصه هزار جور فکر دیگه و هزاران رنگ از علامتهای سئوال بی جواب!
قرار بود پست قبلی من، آخرین نوشته ای باشه که من در این وبلاگ نوشتم، اما وقتی نظر خیلی از دوستام رو خوندم دیدم نه، حق با من نیست، هزار راه نرفته تو زندگیم بود و من خیلی خودخواهانه برخورد کردم، از روی حماقت تصمیماتی گرفته بودم که شاید یک بچه دبستانی هم بهتر از من میتونست راه درست یا غلط رو تشخیص بده، من واقعاً کی هستم؟!
همش علامت سئوال و تعجب! واقعاً مسخره است، به قول علی من واقعاً چطوری تونستم، چطوری به خودم اجازه دادم در مورد پدرم، تنها کسی که دارم، اینطوری بنویسم، چقدر من خودخواه و احمقم! چند بار خواستم پست قبلی رو پاک کنم، اما گفتم بمونه تا یادم نره چقدر میتونم خودخواه و از خود راضی باشم! گفتم بمونه تا دیگه هیچ وقت فراموش نکنم اگر پدرم نبود هیچی از من هم نبود! گفتم بمونه تا دیگه هیچ وقت انقدر مغرور نباشم و غصه هام و بی خودی گسترش ندم.
من خیلی خوشبختم، خوشبختم برای اینکه چشم دارم، تا بتونم ببینم. خوشبختم برای اینکه هنوز یکی هست تا سایه اش بالای سرم باشه و وقتی حالم بد شد به دادم برسه! خوشبختم برای اینکه هنوز کسانی هستند که احساس و حس همدردی دارن! خوشبختم برای اینکه نفس میکشم، این همه خوشبختی دارم! پس واقعاً چرا ما آدما گاهی احساس میکنیم که بدبختیم و از خوشبختی دوریم؟! شاید میخواهیم که دور باشیم!!! وای خدای من!!!
وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، میبینم گذشته رو نمیشه دوباره عوضش کرد، اما میشه دوباره گذشته ای ساخت که دیگه دلت نخواد عوضش کنی! زمانی که به زندگیم فکر میکنم با خودم میگم وقتی میتونم بخندم برای چی گریه کنم؟! کافیه فقط کمی به دنیای کودکانه ی خودم برم! یا همون کودک درون خودمون! اونوقت خندیدن سادست، واییییییی حالا میتونم به خودم بگم:
نازنین تولد دوباره ات مبارک!پ.ن: نمیدونم به چه زبونی از
آقای سید مهدی سلطانی،
آقای رضا پور،
رهگذر،
سرسپرده، آقا وحید و شیدا جون و... تشکر کنم، واقعاً از همتون ممنونم و براتون بهترینها رو آرزو میکنم.