
چند سال پیش وقتی به دنیا اومدم و همون طوری که برام تعریف کردن، مثل اینکه شادترین روز زندگی برای مامان و بابام بود.
واقعاً شاید راست می گفتن، چون هیچ چیز توی دنیا نبود که من آرزوی اون رو داشته باشم، هر چیزی که میخواستم بود، چه از لحاظ مادی چه معنوی، با اینکه نه برادری داشتم نه خواهری! نمیدونم شاید همین اوضاع باعث شده تا یکمی لوس بار بیام شاید هم نه! اما در کل، زندگی خیلی خوبی داشتم و بدون احساس کمبود چیزی در زندگیم، هر شب خدا رو برای اینکه در این خانواده به دنیا اومده بودم شکر میکردم. با اینکه خانواده نسبتاً آزادی داشتم اما همه چیز بخودی خودش رعایت میشد، هیچ وقت نفهمیدم چطور، اما همیشه سر یک سفره غذا میخوردیم و حتی در میهمانیها به موقع و به مقدار برای دوستان پدرم شراب سرو میشد و هر پنج شنبه به پنج شنبه وقت رفتن به گردش و گاهی مسافرت بود، خوب برگردم به روز اول مدرسه، روزی که من از ساعت اول تا آخر گریه کردم، با اینکه مهد کودک خیلی راحت میرفتم اما اولین روز مدرسه از یه چیزی دلهره داشتم، هیچ وقت یادم نمیره. شاید اشک هام به خاطر اولین روز بدی بود که توی زندگیم حس میکردم اما خوب مثل اکثر بچه برای منم اولین روز سخت بود، سه چهار هفته از شروع مدرسه گذشته بود که من سر هیچ و پوچ با یکی از هم دبستانی هام دعوام شد، آخه خیلی بچه شیطونی بودم. این دعوای کوچولو صد البته از دید خودم، باعث شد که با یه دختر خوب که کلاس چهارم بود دوست بشم. اسمش الهام بود که شد خواهر من! البته هنوز هم هست.
درسهام و خیلی خوب ادامه میدادم و نقاشی هم خیلی دوست داشتم. دوره ی دبستانم مثل برق گذشت. دیگه الهام با من هم مدرسه ای نشد! اما مدرسه هامون یکی بود تا دوره ی دبیرستان که بعد از گذروندن دوره ی اول رشته ی گرافیک رو انتخاب کردم و به هنرستان رفتم. عاشق رشته ام بودم. همه چیز مثل سالهای قبل عالی بود تا اواسط سال دوم، چشمهام رو باز کردم دیدم دیگه مامانم نیست! انگار خواب میدیدم، تنها چیزهایی که یادم میاد صورت رنگ پریده ی بابام و الهام بود که مدام جلوی چشمام ظاهر میشدن و فقط میگفتن نازنین آروم باش! دوباره، دوباره همه این صحنه ها مثل فیلمی که نه سر داره نه ته و مدام صفحه آروم تیره میشه رو به یاد میارم. یه روز توی بیمارستان، یه روز روی تخت خواب اتاقم یه روز در حین خوردن دارو...
تا روزی که بتونم کمی به خودم بیام، سال تحصیلی تموم شده بود و یک سال عقب افتاده بودم و یک ماهی هم برای اینکه روحیه ام خیر سرم عوض بشه رفتم لندن اما بدتر شدم، آب و هوای همیشه گرفته ی اونجا دوری از الهام، و سر و کله زدن با دوتا از پسر خاله هام که کوچکتر از خودم هم بودن واقعاً دیوونه ام کرد تا دوباره به اصرار خاله ام برگشتم تهران.
شادی دیگه از خونه ی ما کلا رفته بود. هر روز صدای ضجّه های بابام و میل به خوردن دائمی مشروب زندگی من رو روز به روز بدتر و بدتر میکرد، هر روز مثل یه آدمی که مجبور به ادامه ی زندگی بود بلند میشدم و بدون هیچ کاری تا ساعتی که دوباره چند تا آرام بخش بخورم و بخوابم، و هفته ای یکبار به جای گردش رفتن به دکتر روانپزشک و گرفتن چند نسخه ی جدید از داروهای اسما ضد افسردگی مثل زاناکس و...
الهام با اینکه بیشتر اوقات باهاش دعوام میشد در هفته چند بار به من سر میزد و اخلاق گند من رو تحمل میکرد، هر روز بدتر از دیروز میگذشت تا با عصبانیت الهام سر ادامه تحصیل و هزاران زحمتی که کشید یک سال دیگه هم با معدل خیلی کمی گذروندم و سال بعد که تقریباً هجده سالم بود یکی از ده ها پسرهایی که در کنار هنرستان ما بودن به من پیشنهاد دوستی داد و من هم برای اینکه خیلی احساس تنهایی داشتم قبول کردم. چند بار دیدمش، از نگاه ترحم آمیزش نفرت داشتم اما تحمل میکردم، در کل پسر بدی هم نبود. به الهام هم بعد از چند روز گفتم که با کسی دوست شدم، اما به بابام میترسیدم حتی سلام کنم! خیلی عوض شده بود، هر روز از یک چیز کوچیکی شروع میکرد تا یه دعوای مفصل راه می انداخت، اما الهام مثل یه خواهر همیشه از من دفاع میکرد.
چند ماه بعد دوباره اوضاع بدتر شد، بابام موضوع دوست شدنم با اون پسر رو فهمید و حسابی دعوام کرد، تلفن هم از دستم گرفت و از او روز به بعد شد راننده شخصی من به هنرستان و خونه، دیگه زندگیم مال خودم نبود، تا روزی رسید که من برای خداحافظی بجای مدرسه رفتم پیشش، مثل دخترای نفهم، حتی یک درصد احتمال اینکه از مدرسه با خونه تماس بگیرن هم نکردم، از ماشین که پیاده شدم ظاهرا به سمت در هنرستان رفتم اما توی شلوغی راهم رو کج کردم، وقتی دیدمش مثل بچه های دو ساله زدم زیر گریه و اون روز مجبور شدم تا ساعت آخر هنرستان پیشش بمونم و آخر هم برای همیشه خداحافظی کنم. توی راه مدرسه قبل از اینکه زنگ مدرسه خورده باشه ماشین بابام دم در بود ولی از خودش خبری نبود! داشتم سکته میکردم. هیچ راهی نبود که فرار کنم! نه را پیش داشتم نه راه پس! فقط رفتم به الهام زنگ زدم و جریان رو گفتم، الهام هم گفت به من مربوط نیست و بعد قطع کرد!
وای که چه روزی بود، دوباره با الهام تماس گرفتم و با گریه و التماس راضی شد که بیاد یه کاری برام بکنه، اما فایده ای نداشت، بابام همه چیز رو فهمیده بود و از اون روز به بعد هم دیگه نذاشت برم مدرسه، نمیدونم چه بلاهایی بود پشته سر هم هی سرم میومد. دوباره افسردگی من شروع شد، از صبح که بلند میشدم داد و بیداد تا زمانی که دوباره بخوابم. چند سال بقدری حالم خراب بود که حد نداشت، چند بار سعی کردم خودم رو بکشم اما نشد، ولی این سعی کردن ها برای خودکشی شده بود راه حلی برای ایجاد یه تنوع توی زندگیم و یه خورده احساس ترحم از جانب بابام که در اون حالت واقعاً احساس میکردم محتاجش هستم.
الهام دیگه نذاشت من قرصهای اعصابم رو مصرف کنم، هر روز پیشم بود، گاهی هم با هزار زحمت اجازه میگرفت من رو میبرد پیش خودش، با یه پسر آشنا شده بود و گاهی من رو هم با خودشون به بیرون میبرد، خیلی خوب بود احساس بهتری نسبت به قبل داشتم اما ترس از بابام همیشه با من بود.
برای اینکه دیگه به مامانم فکر نکنم، بعضی وقتها وقتی که بابام میخوابید با ترس و لرز میرفتم توی اینترنت، با پسر خاله هام که خارج از ایران بودن حرف میزدم، اما فکر مامانم اصلا از سرم بیرون نمیرفت، به هر دری میزدم فایده ای نداشت. تمام عکسهاش روی درو دیوار اتاقم بود. تا نگاهم به یکی از اونها می افتاد اشکم سرازیر میشد.
از پسر خاله هام تازه یاد گرفته بودم وبلاگ باز کنم، اولین وبلاگ من هم همین وبلاگ بود. اول اصلا خوشم نیومد، فکر اینکه از خاطره های خودم بنویسم که همه میتونن خواننده اش باشن، اصلا به نظرم جالب نبود. اما بعد اینجا شد همه چیز من، تمام سرگرمی من. دلم همیشه یه طرح قشنگ برای اینجا میخواست، تا اینکه با علی آشنا شدم. اون اول یه وبلاگ توی سایت پرشین وبلاگ داشت. خیلی کنجکاو بودم چون هم اسم فامیلیش با من یکی بود هم اسم من عنوان وبلاگش بود! بماند که هیچ وقت به من علت انتخاب اسم نازنین رو نگفت ولی همین برام بقدری جالب و باور نکردنی بود که همه مطالب وبلاگش رو میخوندم، یه طوری احساس آرامش میکردم وقتی به وبلاگش سر میزدم. اون موقع من فقط میرفتم مطالبش رو میخوندم بدون اینکه نظری بدم!
از عشق شکست عجیبی خورده بود، شکستی که با این که عاشق نشده بودم میتونستم خیلی راحت با خوندن مطالبش درک کنم. طرح وبلاگش مدام در حال تغییر بود و این تنوع دلگرمی من رو بیشتر میکرد. گاهی فکر میکردم همون دوست سابق خودمه، که همین موضوع باعث شد اولین صحبت من با علی با هزاران بد و بیراه از طرف من همراه باشه! اما چند روز بعد، با اینکه اصلا روم نمیشد باهاش حرفی بزنم رفتم و معذرت خواهی کردم، دلم میخواست سر از ماجرا هم در بیارم، ولی فهمیدم که علی اصلا من رو نمیشناسه، عجیب بود با اینکه فهمیدم علی اون نیست، خوشحال شدم.
بعد از چند بار صحبت های شب تا صبحی، من از علی خواستم با من به نوشتن وبلاگ ادامه بده، چون معلوم نبود من در ماه چند بار بتونم از اینترنت استفاده کنم. علی بر عکس پسرهایی بود که تا به حال من توی زندگی دیده بودم کلا با بقیه زمین تا آسمون فرق میکرد، به طرز عجیبی با وجود شکستی که از عشق خورده بود و توی وبلاگش ازش حرف میزد، موجود فوق العاده آرومی بود، خیلی آروم، کاملا بر عکس چیزی که فکر میکردم. زندگی من با وجود علی و صحبت هایی که اصلا از روی ترحم نبود، من رو از این رو به اون رو کرد. دیگه خودم رو مقصر مرگ مامانم نمیدونستم و هر موقع دلم براش تنگ میشد کاملا احساسش میکردم. علی هر روز طرح جدیدی روی وبلاگ من ایجاد میکرد، همین بقدری توی روحیه ی من تاثیر میگذاشت که حد نداشت. الهام هم از روحیه ی من تعجب میکرد البته هنوز از وجود علی خبر نداشت، میدونستم بفهمه دیوونه میشه برای همین هیچی نگفته بودم، خیلی خوب بود، دوباره میتونستم شادی رو حس کنم و بخندم.
از اون روزها هم چند سال میگذره، بابام خوشبختانه دیگه لب به مشروب نمیزنه، جریان دوستی من با علی هم تا حدی میدونه و هیچی نمیگه! اما این آخرین دلتنگی من در این وبلاگه، دلتنگیهای نازنین همین بود، دلتنگی برای روزهایی که رفت و دیگه تکرار نشد. از اینجا به بعد فقط علی اگر بخواد مینویسه، کسی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم و تا عمر دارم مدیونش هستم، فقط ببخشید اگر احساس میکنی به اشتباه دوستت دارم!