
اگر عشق تضمین شده بود، بعضی از ما دیگه ترسی از اون نداشتیم.
برای همینه که حتی مذهب و قانون هم حرفی از اون نمیزنن، خوب راه دیگه ای هم ندارن؛ تو خودت باید به عشق اعتماد کنی.
خیلی از آدما از بی وفایی عشق، غمگین و ناراحتن، از درد و اندوهی که دلهاشون و سنگ میکنه و بخشیدن رو از بین میبره! اونا بدبختی خودشون رو به پای عشق مینویسن و برای همین نمیدونن که عشق پیوسته است و این آدمها هستن که عوض میشن. عشق کاملاً تضمین شده است آدمی بی وفاست. عشقه که اعتماد پذیره و آدمی دگرگونی پذیر.
تنها تضمین برای عشق اینه که تمام انرژی خودت رو بکار بگیری تا شایسته ی عشقی مانا بشی اگر چنین شد، دیگه از هیچ چیز نمیترسی چون جهنم یعنی عاشق نبودن.
George Bernans
پ.ن:
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن، همدلی صادقانه، وفاداری ریشه دار، اعتماد کن ...
و بیا پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم، وگرنه میشکنیم بالهای دوستی مان را
To fall in love...
عاشق شدن...
To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره.
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزارتا ایمیل دارید.
To go for a vacation to some pretty place.
به یک جای خوشگل برید برای مسافرت.
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید.
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید.
To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که بیروون آمدید! ببینید حولتون گرمه.
To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید.
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولاً زیاد نمیبینینش، ولی دلتون میخواد ببینید، بهتون تلفن کنه.
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمیکردید پول پیدا کنید.
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودتون توی آینه شکلک در بیارین، و بهش بخندید.
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه.
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید.
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف میکنه.
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب بیدار بشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم میتونید بخوابید.
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما میاره.
To be part of a team.
عضو یک تیم باشید.
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید.
To make new friends.
دوستان جدید پیدا کنید.
To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
وقتی اونو میبینید! دلتون هری بریزه پائین.
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید.
To see people that you like, feeling happy.
کسانی که دوستشون دارید، خوشحال ببینید.
To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده.
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید.
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو دوست داشته باشید که بدونید دوستتون داره.
To laugh, ..... laugh, ..... and laugh, ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید، ..... و بخندید، ..... و باز هم بخندید.
These are the best moments of life.
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند.
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
"
زندگی یه مشکل نیست که حلش کرد، بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد."

از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.
اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.
بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: "زندگی من."
من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید:
" کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!"