|
:. سم ... .:
 دختری ازدواج کرد و به خانه ی شوهر رفت ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث میکردند. عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت: اگر سم خطرناکی به تو بدهم و مادر شوهرت کشته شود، همه به تو شک خواهند کرد، سپس معجونی به دختر داد و گفت هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهرش مدارا کند تا کسی به او شک نکند. دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش میریخت و با مهربانی به او میداد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم با او بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم، حالا او را همانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد بمیرد، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش، آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
:. کار و زندگی ... .:
 گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشكیل زندگی و رسیدن به موقعیتهای خوب كاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یكی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شكایت از استرسهای ناشی از كار و زندگی كشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع فنجانهای سرامیكی، پلاستیكی و كریستال كه برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی كنند. پس از آنكه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشید حتما متوجه شدهاید كه همگی فنجانهای گران قیمت و زیبا را برداشتهاید و آنها كه ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی ماندهاند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشكلات و استرسهای شما هم همین است. شما فقط بهترینها را برای خود میخواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه فنجانهای بهتر را انتخاب كردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمیداشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان فنجانهای متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگیاند، اما كیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوری هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمیفهمیم. پس دوستان من، سعی کنید حواستان به فنجانها پرت نشود! تنها به جای آن، از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.خوب این هم از آخرین پست در سال 1387 از اینکه در این سال هم گاه گاهی توانستم در کنار نازنین عزیز از مطالب و داستانهای کوچک بهانه ای بسازم برای با شما بودن، خوشحالم. البته نا گفته نماند که شاید نتوانسته باشم به تک تک دوستانی که نظری به یادگار برای من گذاشته بودند سری بزنم و عرض ادبی کرده باشم، اما با وجودتان در این وبلاگ بی نهایت خوشحال شده ام. علت اینکه در پا نوشت این پست این مطالب را مینویسم تنها برای سپاسی است بی انتها از شما که باعث آن خوشحالی و سعادتی بوده اید که در فوق ذکر کردم و بهانه ای برای تبریک پیشاپیش سال نو و آرزوی شادی و موفقیت روز افزون برای شما و یکایک ایرانیان و فارسی زبانان عزیز و دیگر اینکه لازم میدانم از کسانی که تنها اسمی از آنها میدانم و محبتی بیکران، همچون وحید، سیاوش، نازنین و سحر عزیز که با لطف سابقه دارشان باعث دلگرمی من شده اند بگویم، هیچ علاقه ای یک طرفه نیست، اگر به طعم قهوه بی اندیشیم نه به فنجانی که قهوه در آن است!
:. دختر کوچولو ... .:
 مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز می گشت. دم در، دختر شش ساله اش را دید که در انتظار او بود. دختر گفت: سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ پدر: سلام دخترم بله، حتماً، چه سوالی؟ دختر: بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ربطی ندارد، چرا چنین سوالی میکنی؟ دختر: فقط میخواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ پدر: اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار. دختر کوچولو در حالی که سرش پایین بود، آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت: میشود 10 دلار به من قرض بدهید؟ مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو بنشین و فکر کن ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانهای وقت ندارم. دختر کوچولو، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم با همان حالت عصبانی با خود گفت: چطور به خودش اجازه میدهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟! بعد از حدود یک ساعت، مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با دختر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است، به خصوص اینکه خیلی کم پیش میآمد دخترک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق دخترش رفت و در را باز کرد و گفت: خواب هستی دخترم؟ دختر: نه بابا، بیدارم. پدر: فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردهام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم، بیا این 10 دلاری که خواسته بودی. دختر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد. مرد وقتی دید دختر کوچولو خودش هم پول داشت، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟ دختر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من 20 دلار دارم و میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما و مامان با هم شام بخوریم!
:. مزرعه ی گندم ... .:
 پیرمردی تنها در روستایی زندگی میکرد. او میخواست مزرعه ی گندم اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که میتوانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست گندمی در مزرعه بکارم. چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت، من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم. من برای کار مزرعه خیلی پیر شدهام. من میدانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی اما افسوس که نیستی! "دوستدار تو پدر". پس از گذشت چند روز پیرمرد در پاسخ این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کردهام. چهار صبح فردا، دوازده نفر از مأموران و افسران پلیس محلی در مزرعه ی پیرمرد گرد هم آمدند و تمام روز مشغول به زیر و رو کردن خاک مزرعه شدند بدون آن که اسلحهای پیدا بیابند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و گندمهایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم. پ.ن: هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید.
:. سنگ تراش ... .:
 روزی سنگ تراشی كه از كار خود ناراضی بود و احساس حقارت می كرد، از نزدیكی خانه بازرگانی رد می شد در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوكران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است و آرزو كرد مانند بازرگان باشد. در یك لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فكر می كرد كه از همه قدرتمندتر است. تا این كه یك روز حاكم شهر از آنجا عبور كرد، او دید كه همه مردم به حاكم احترام می گذارند حتی بازرگان. مرد با خودش فكر كرد: كاش من هم یك حاكم بودم، آن وقت از همه قویتر میشدم. در همان لحظه او تبدیل به حاكم مقتدر شهر شد. در حالی كه روی تختروانی نشسته بود همه مردم به او تعظیم میكردند. احساس كرد كه نور خورشید او را میآزارد و با خودش فكر كرد كه خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو كرد كه خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی كرد كه به زمین بتابد و آن را گرم كند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید كه نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. كمی نگذشته بود كه بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو كرد كه باد شود و تبدیل به باد شد ولی وقتی به نزدیكی صخره سنگی رسید دیگر قدرت تكان دادن صخره را نداشت با خود گفت كه قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگ است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور كه با غرور ایستاده بود. ناگهان صدایی شنید و احساس كرد كه دارد خرد میشود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید كه با چكش و قلم به جان او افتاده است.
:. فرشته ی بیکار ... .:
 روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشتههاست و به کارهای آنها نگاه میکند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامههایی را که توسط پیکها از زمین میرسند، باز میکنند، و آنها را داخل جعبه میگذارند. مرد از فرشتهای پرسید: شما چکار میکنید؟! فرشته در حالی که داشت نامهای را باز میکرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل میگیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند و آنها را توسط پیکهایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شماها چکار میکنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان میفرستیم. مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشتهای بیکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است، مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب میدهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه میتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند "خدایا شکر"
:. عشق ... .:
 پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است...!
:. موهبت ... .:
 من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم. من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم. من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم. من از خدا خواستم به من شهامت دهد و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم. من از خدا خواستم به من عشق دهد و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم. من از خدا خواستم به من برکت دهد و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم. من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.
:. این گونه است که عشق کور میشود ... .:
 وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند. آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند. روزی همه فضائل و تباهی ها خسته تر و کسل تر از همیشه دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید قایم باشک بازی کنیم. همه از این پیشنهاد شاد شدند. دیوانگی فورا فریاد زد من چشم میگذارم و از آنجایی که هیچ کس نمیخواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند و دیوانگی کنار درختی چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد. خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد. اصالت در میان ابرها مخفی گشت. هوس به مرکز زمین رفت. دروغ گفت: من زیر سنگی پنهان میشوم اما به ته دریا رفت. طمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و هنوز دیوانگی مشغول شمردن بود، هفتاد و نه ... هشتاد ... همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. تعجبی هم ندارد چون همه میدانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال شمارش دیوانگی به پایان رسید. نود و هفت و هشت هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پشت یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: دارم میام، اولین کسی را که پیدا کرده بود تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود. دروغ ته دریا و هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی، او پشت بوته ی گل رز است. دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و به شدت زیاد آن را در بوته ی گل رز فرو کرد و این کار را دوباره و دوباره تکرار کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته بیرون آمد و با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند. عشق کور شده بود. دیوانگی گفت: من چه کردم، وای من چه کردم؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم. عشق پاسخ داد: تو نمیتوانی مرا درمان کنی. اما اگر میخواهی کاری بکنی راهنمای من شو. و این گونه است که از آن به بعد عشق کور شد و دیوانگی همواره درکنار او.
|