My Dream
In my dreams there's a place without war
No more guns no more pain no more hurt
It's a world full of joy without sadness
People sing people dance with all happiness
Take me to my dream
Love is everything
Where there is no war
And then children sing
Love is all around
It's the only thing
In a dream that must come true
In my dreams there's a place where it's clean
No waste in the air and the sea
So this place will be pure and all healthy
You can live your life in heaven
But I know it's just a dream
Will it ever change this life?
Hope one day it'll turn around
Into the place that I dream about
Take me to this dream
Love is everything
Where there is no war
And the children sing
Love is all around
It's the only thing
In a dream that must come true

تو، نازنین من! از اینکه بعد از نام زیبا و سرشار از معنای تو کلمه ی من را اضافه میکنم بگذار و بگذر، گاه آدمی خواستن را بر نتوانستن ترجیح میدهد.
قبل از نوشتن هر جمله ای که به یک نقطه منتهی میشود، باید تشکر کنم از صداقتی که در بیان عشق نسبت به من از خود نشان دادی و از چیزی که متاسفانه در این روزها و فرداها کمتر و کمتر از آن خواهیم شنید، و بعد از هر ویرگولی که در خواندن تو باعث مکث کوچکی میشود، باید اعتراف کنم که همان مکث تنها فاصله ایست که بین من و توست! منظورم کمی تامل و تحمل است، کمی فکر و عاقبت اندیشی است. تا به قبل از آن روز که برای اولین بار سخنی از عشق زدی، احساس میکردم، خواهر دیگری دارم که برای خوشبخت دیدن او باید تلاش کنم. چون دوستت داشتم و همچنان نیز دارم. نازنینم تنها دلیل بودن من در کنار تو، همین است. خوشبختی تو و دوست داشتن من!
شاید آن قدر که من از تو میدانم تو از من نمیدانی که چنین احساسی را در خود پرورش داده ای، منظورم همان عشق است و میدانم عشق از آن دسته از احساساتی است که از علت ها و دلیل ها جداست برای همین دلیلی از تو نخواستم. اما میدانم و مطمئنم که میدانی، تنها عشق برای یک زندگی کافی نیست.
انتظار داشتم دلیل تنها بودن من از عشقی که به عشق بودنش هم شک کرده ام را بدانی! هفت سال از رفتنش گذشت، دریغ از یک خبر! حال که میگویی عاشقی، پس به من تنها بگو، بعد از هفت سال چه بلایی بر سر یک عاشق بی عشق می آید؟!
نه! اشتباه نکن! من نمیخواهم با نوشتن از آرام نامی، آرامش را از تو دور و یا از عشقی حرف بزنم که خدایی نا کرده آن را بر رخ تو بکشم، من تنها میخواهم که تو به جایی که من رسیده ام، هرگز نرسی.
نازنین من، بگذار من احساسی که نسبت به تو دارم به حقیقت برسد و بتوانم شادی و موفقیت کسی که عنوان بهترین دوست و خواهر را برای من دارد، ببینم. بگذار تا جایی که میتوانم در کنارت و در همان مکث باقی بمانم، برای آنکه چه بخواهی چه نخواهی، همیشه دوستت دارم.
بارها وقتی از من در این وبلاگ نوشتی در پایان اضافه کردی که اگر علی نبود من هم نبودم! اما من بر خلاف تو می اندیشم. در کنار تو بودن تا به این لحظه برای من آرامش بود و من نیز تشنه ی آن بودم. من آن نیستم که تو می نگری.

دختری ازدواج کرد و به خانه ی شوهر رفت ولی هرگز نمیتوانست با مادر شوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جروبحث میکردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت: اگر سم خطرناکی به تو بدهم و مادر شوهرت کشته شود، همه به تو شک خواهند کرد، سپس معجونی به دختر داد و گفت هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهرش مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهرش میریخت و با مهربانی به او میداد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم با او بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم، حالا او را همانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمیخواهد بمیرد، خواهش میکنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش، آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.

بالاخره بعد از نزدیک به یک ماه، کار وبسایت موسسه دماوند هم به اتمام رسید.
این وبسایت هم همانند طراحی های قبلی من بر اساس XHTML و CSS کار میکند. اما جالب بود که وقتی از طریق World Wide Web مورد بررسی انجام گرفت، در ابتدا چند خطا در تمامی صفحات وجود داشت، خطاهای بسیار عجیبی نظر من را جلب کرده بود، که یکی از آنها اضافه کردن المان Target برای لینکها بود! استفاده از این المان در XHTML Strict نسخه ی یک جزیی از اشتباهات است!!! با کمال تعجب تمامی آنها را حذف کردم و در حال حاضر این وبسایت بدون هیچگونه خطایی و با پنج مرورگر Internet Explorer، Mozilla Firefox، Opera، Google Chrome و Apple Safari قابل رویت است.
حال که در این وبلاگ سخنی از این وبسایت زده شد، بگذارید حداقل از علاقه مندان به سیستمهای تصفیه ی آب دعوت کنیم به وبسایت
www.dfw.ir بروند و از سیستمهای معرفی شده اطلاعاتی کسب کنند. امیدوارم این وبسایت هم مورد توجه علاقه مندان قرار گیرد. دوستان اگر نظر یا ایده ای در رابطه با طراحی این وبسایت داشتید، از طریق ایمیل با من در میان بگذارید.
با تشکر علی رسائی.
Imagine...!
Imagine it, even though, it is hard to do so.
A world in which every person is very happy.
A world in which money, race and power are not considered as position.
The reply to unison is not riot police.
Neither it has nuclear bomb nor bomber, nor motar.
No child would leave his foot on the landmine anymore.
All are free and without pain.
You won't read, whales suicide in the newspaper.
Imagine a world without disgust and gunpowder.
without opinionated cruelty, without panic and coffin.
Imagine it,even if it is a crime.
Even if your throat is filled with sorrow by calling it's name.
Imagine a world in which prison is a legend.
All of the wars of this world has lead to armistice.
No body is the master, people are of the same position.
Every seed of wheat is a share for every person.
With no border and domination, fatherland means the whole world.
Imagine that you can be the fulfillment of this dream.
To fall in love...
عاشق شدن...
To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره.
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزارتا ایمیل دارید.
To go for a vacation to some pretty place.
به یک جای خوشگل برید برای مسافرت.
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید.
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید.
To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که بیروون آمدید! ببینید حولتون گرمه.
To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید.
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولاً زیاد نمیبینینش، ولی دلتون میخواد ببینید، بهتون تلفن کنه.
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمیکردید پول پیدا کنید.
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودتون توی آینه شکلک در بیارین، و بهش بخندید.
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه.
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید.
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف میکنه.
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب بیدار بشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم میتونید بخوابید.
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما میاره.
To be part of a team.
عضو یک تیم باشید.
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید.
To make new friends.
دوستان جدید پیدا کنید.
To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
وقتی اونو میبینید! دلتون هری بریزه پائین.
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید.
To see people that you like, feeling happy.
کسانی که دوستشون دارید، خوشحال ببینید.
To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده.
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید.
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو دوست داشته باشید که بدونید دوستتون داره.
To laugh, ..... laugh, ..... and laugh, ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید، ..... و بخندید، ..... و باز هم بخندید.
These are the best moments of life.
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند.
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
"
زندگی یه مشکل نیست که حلش کرد، بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد."

از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.
اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.
بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: "زندگی من."
من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید:
" کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!"

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشكیل زندگی و رسیدن به موقعیتهای خوب كاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یكی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شكایت از استرسهای ناشی از كار و زندگی كشیده شد.
استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع فنجانهای سرامیكی، پلاستیكی و كریستال كه برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی كنند.
پس از آنكه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشید حتما متوجه شدهاید كه همگی فنجانهای گران قیمت و زیبا را برداشتهاید و آنها كه ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی ماندهاند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.
سرچشمه همه مشكلات و استرسهای شما هم همین است. شما فقط بهترینها را برای خود میخواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه فنجانهای بهتر را انتخاب كردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمیداشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان فنجانهای متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگیاند، اما كیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوری هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمیفهمیم.
پس دوستان من، سعی کنید حواستان به فنجانها پرت نشود! تنها به جای آن، از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.خوب این هم از آخرین پست در سال 1387
از اینکه در این سال هم گاه گاهی توانستم در کنار نازنین عزیز از مطالب و داستانهای کوچک بهانه ای بسازم برای با شما بودن، خوشحالم. البته نا گفته نماند که شاید نتوانسته باشم به تک تک دوستانی که نظری به یادگار برای من گذاشته بودند سری بزنم و عرض ادبی کرده باشم، اما با وجودتان در این وبلاگ بی نهایت خوشحال شده ام.
علت اینکه در پا نوشت این پست این مطالب را مینویسم تنها برای سپاسی است بی انتها از شما که باعث آن خوشحالی و سعادتی بوده اید که در فوق ذکر کردم و بهانه ای برای تبریک پیشاپیش سال نو و آرزوی شادی و موفقیت روز افزون برای شما و یکایک ایرانیان و فارسی زبانان عزیز و دیگر اینکه لازم میدانم از کسانی که تنها اسمی از آنها میدانم و محبتی بیکران، همچون وحید، سیاوش، نازنین و سحر عزیز که با لطف سابقه دارشان باعث دلگرمی من شده اند بگویم، هیچ علاقه ای یک طرفه نیست، اگر به طعم قهوه بی اندیشیم نه به فنجانی که قهوه در آن است!

مردی، دیر وقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه باز می گشت. دم در، دختر شش ساله اش را دید که در انتظار او بود.
دختر گفت: سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
پدر: سلام دخترم بله، حتماً، چه سوالی؟
دختر: بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول میگیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد: این به تو ربطی ندارد، چرا چنین سوالی میکنی؟
دختر: فقط میخواهم بدانم، بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟
پدر: اگر باید بدانی خوب میگویم، 20 دلار.
دختر کوچولو در حالی که سرش پایین بود، آه کشید.
سپس به مرد نگاه کرد و گفت: میشود 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو بنشین و فکر کن ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی، من هر روز، سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانهای وقت ندارم. دختر کوچولو، آرام به اتاقش رفت و در را بست. مرد نشست و باز هم با همان حالت عصبانی با خود گفت: چطور به خودش اجازه میدهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟!
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با دختر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است، به خصوص اینکه خیلی کم پیش میآمد دخترک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق دخترش رفت و در را باز کرد و گفت: خواب هستی دخترم؟
دختر: نه بابا، بیدارم.
پدر: فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کردهام، امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم، بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
دختر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا!
بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله در آورد. مرد وقتی دید دختر کوچولو خودش هم پول داشت، دوباره عصبانی شد و با فریاد گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
دختر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست، حالا من 20 دلار دارم و میتوانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما و مامان با هم شام بخوریم!