|
:. دلتنگی های نازنین از کجا شروع شد ... .:
 هجده سالم بود، سالی که برای اولین بار با یک پسر به اسم علیرضا آشنا شدم اما زیاد طول نکشید که مجبور شدم باهاش خداحافظی کنم.  بعد از دو سال یعنی سال 83 و تقریبا یک سال مونده به تولد دلتنگی های نازنین، هر شب من وقتی به اینترنت وصل میشدم فقط به یه وبلاگ سر میزدم که از وبسایت کلوب باهاش آشنا شده بودم. چون برام خیلی عجیب بود، عنوان وبلاگ نازنین استودیو بود و نام خانوادگی نویسنده با نام خانوادگی من یکی بود! تا چندین ماه شعر های عاشقانه ای رو می خوندم که آخر بعضی از پستها نوشته شده بود ماه من! من فکر میکردم علیرضا همچین کاری رو کرده، اما نمیدونم چرا هر روز عصبانی تر از روز قبل وارد وبلاگ میشدم.  چند ماه دیگه هم گذشت و آخرش صبرم تموم شد، بهش پی ام دادم و شروع کردم هر چیزی که از دهنم در می اومد بارش کردم،  اما اون فقط مینوشت: "ببخشید! شما اشتباه نگرفتید؟!" بدون کوچکترین شکی، فقط بهش بد و بیراه گفتم بعدش هم رفتم. چند روز بعد وقتی دوباره اومدم دیدم فقط نوشته: شما اشتباه گرفتید! بازم باورم نشده بود ولی آخرش به جایی رسید که من از خجالت آب شدم!  خلاصه بعد از معذرت خواهی و تعریف کردن جریان، حرف زدن ها بین من و اون شروع شد، هر دو از تفاهم های عجیب و باور نکردنی هم به وجد رسیده بودیم، اینقدر این تفاهم ها عجیب بود که تازه بعد از ثابت کردن باز هم باورمون نمیشد.  بعد از اون تقریبا اردیبهشت سال 84 بود که دلتنگی های نازنین البته با عنوان (دلتنگیهای یک دل) باز شد،  من اول خودم شروع به نوشتن کردم و بعدش هم علی با هزار تا خواهش و تمنا راضی شد با هم توی این وبلاگ بنویسیم.  وبلاگی که علی هر روز یه چیز جدیدتر بهش اضافه میکرد که تو هیچ وبلاگی نبود. راستش و بنویسم من از کامپیوتر هیچی بلد نبودم اما همه چی رو بدون اینکه ببینمش بهم یاد داد.  من قبل از آشنایی با علی مشکلاتی داشتم که باعث شده بود یکم از روی حماقت چند باری دست به انجام بی سرانجام خودکشی بزنم، البته اون موقع واقعاً دلم نمیخواست زندگی کنم و تصمیمم کاملا قاطعانه بود،  ولی حالا حس میکنم زندگی خیلی شیرین تر از او چیزیه که من فکر میکردم.  وقتی برای علی مشکلاتی که داشتم تعریف کردم بر عکس هر کسی که باهاش صحبت کرده بودم، به جای دلسوزی و عصبانیت به من راه های دیگه ای برای خود کشی پیشنهاد میداد!  اما الان وقتی به اون روزها فکر میکنم تازه میفهمم که پیشنهاد اون راه ها و حرص دادن های من، تنها بهانه ای بود که مانع از همون حماقت ها بشه، تقریبا سر من رو با این کارهاش گرم کرده بود،  که واقعاً هم موفق شد و من الان اینجام! پ.ن: امروز به اولین روزهای آشناییمون فکر کردم، به اون روزهایی که ازت متنفر بودم و دلم میخواست بکشمت!  و به بعدش که احساس کردم دوست دارم  و آخرش که برام قشنگترین قسمت شد! تازه به این هم فکر کردم که هر وقت مخاطب نوشته هام تو بودی چقدر عصبانی میشدی، برای همین تصمیم گرفتم اینبار هم مخاطبم تو باشی!!! دیگه ام دوستت ندارم!!!
:. اعتماد ... .:
 اگر عشق تضمین شده بود، بعضی از ما دیگه ترسی از اون نداشتیم. برای همینه که حتی مذهب و قانون هم حرفی از اون نمیزنن، خوب راه دیگه ای هم ندارن؛ تو خودت باید به عشق اعتماد کنی. خیلی از آدما از بی وفایی عشق، غمگین و ناراحتن، از درد و اندوهی که دلهاشون و سنگ میکنه و بخشیدن رو از بین میبره! اونا بدبختی خودشون رو به پای عشق مینویسن و برای همین نمیدونن که عشق پیوسته است و این آدمها هستن که عوض میشن. عشق کاملاً تضمین شده است آدمی بی وفاست. عشقه که اعتماد پذیره و آدمی دگرگونی پذیر. تنها تضمین برای عشق اینه که تمام انرژی خودت رو بکار بگیری تا شایسته ی عشقی مانا بشی اگر چنین شد، دیگه از هیچ چیز نمیترسی چون جهنم یعنی عاشق نبودن.
George Bernans پ.ن: در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن، همدلی صادقانه، وفاداری ریشه دار، اعتماد کن ... و بیا پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم، وگرنه میشکنیم بالهای دوستی مان را
:. بالا و پائین ... .:
 من این پائین نشسته ام سرد و بی روح، تو داری میرسی به قله ی کوه داری هر لحظه از من دور میشی، ازم دل میکنی، مجبور میشی تا مه راه و نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد، صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم، من این پائین نمیتونم بمونم منم اون که تو رو داده به مهتاب، کسی که رو تو میپوشونه، تو خواب کسی که واسه آغوش تو کم نیست، میخوام یادم بره، دست خودم نیست!
تا مه راه و نپوشونده نگام کن، اگه رو قله سردت شد، صدام کن!
:. باز برگشتم ... .:
 همیشه وقتی من میخوام یک نوشته جدید توی وبلاگ بنویسم، اولین جمله ای که یادم میاد اینه: "باز هم من برگشتم!" میدونم، خیلی خیلی دیر برای نوشتن میام اینجا، اما دلیلش این نیست که بی خیال اینجا شدم، خیلی سعی میکنم یه چیزی بنویسم اما بیشتر وقتها واقعاً نمیتونم، اما این بار از اون بارها ست که بخوام نخوام باید بنویسم! به نظرم خیلی از آدمایی که توی زمین زندگی میکنن، روز تولد ندارن! نه منظورم این نیست که بدنیا نمیان، منظورم اینه که احساس میکنم یه جوری زندگی میکنن که انگار هر روز از زندگیشون تولد شونه! یعنی قدر هر روز از زندگیشون رو میدونن. امروز هم شب تولد یکی از اون کسانیه که من احساس میکنم، قدر هر روز از زندگیش رو میدونه، امروز تولد نزدیکترین دوست من از لحاظ احساساته، تولد یه دوسته واقعیه که باعث خیلی از جرقه های خوشکل خوشکل توی زندگی من شده... خدا میدونه که چقدر دوست داشتم بتونم طور دیگه ای امروز بهش تبریک بگم، اما نتونستم. ولی به هر حال دلم میخواست بدونه که همیشه به یادشم و همیشه براش بهترین ها رو میخوام، علی عزیزم تولدت مبارک.
:. زندگی ... .:
 وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، غمیگین میشم، شاد میشم، مثل دیوونه ها میخندم و بعضی وقتها گریه میکنم! از کارهایی که میتونستم طور دیگه ای باهاشون کنار بیام خیلی عصبانی میشم. چی بودم چی شدم، همش با خودم فکر میکنم اگر فلانی نبود چی میشد؟! اگر این کار و یا اون کارو نمی کردم چی میشد؟! خلاصه هزار جور فکر دیگه و هزاران رنگ از علامتهای سئوال بی جواب! قرار بود پست قبلی من، آخرین نوشته ای باشه که من در این وبلاگ نوشتم، اما وقتی نظر خیلی از دوستام رو خوندم دیدم نه، حق با من نیست، هزار راه نرفته تو زندگیم بود و من خیلی خودخواهانه برخورد کردم، از روی حماقت تصمیماتی گرفته بودم که شاید یک بچه دبستانی هم بهتر از من میتونست راه درست یا غلط رو تشخیص بده، من واقعاً کی هستم؟! همش علامت سئوال و تعجب! واقعاً مسخره است، به قول علی من واقعاً چطوری تونستم، چطوری به خودم اجازه دادم در مورد پدرم، تنها کسی که دارم، اینطوری بنویسم، چقدر من خودخواه و احمقم! چند بار خواستم پست قبلی رو پاک کنم، اما گفتم بمونه تا یادم نره چقدر میتونم خودخواه و از خود راضی باشم! گفتم بمونه تا دیگه هیچ وقت فراموش نکنم اگر پدرم نبود هیچی از من هم نبود! گفتم بمونه تا دیگه هیچ وقت انقدر مغرور نباشم و غصه هام و بی خودی گسترش ندم. من خیلی خوشبختم، خوشبختم برای اینکه چشم دارم، تا بتونم ببینم. خوشبختم برای اینکه هنوز یکی هست تا سایه اش بالای سرم باشه و وقتی حالم بد شد به دادم برسه! خوشبختم برای اینکه هنوز کسانی هستند که احساس و حس همدردی دارن! خوشبختم برای اینکه نفس میکشم، این همه خوشبختی دارم! پس واقعاً چرا ما آدما گاهی احساس میکنیم که بدبختیم و از خوشبختی دوریم؟! شاید میخواهیم که دور باشیم!!! وای خدای من!!! وقتیکه به زندگیم فکر میکنم، میبینم گذشته رو نمیشه دوباره عوضش کرد، اما میشه دوباره گذشته ای ساخت که دیگه دلت نخواد عوضش کنی! زمانی که به زندگیم فکر میکنم با خودم میگم وقتی میتونم بخندم برای چی گریه کنم؟! کافیه فقط کمی به دنیای کودکانه ی خودم برم! یا همون کودک درون خودمون! اونوقت خندیدن سادست، واییییییی حالا میتونم به خودم بگم: نازنین تولد دوباره ات مبارک!پ.ن: نمیدونم به چه زبونی از آقای سید مهدی سلطانی، آقای رضا پور، رهگذر، سرسپرده، آقا وحید و شیدا جون و... تشکر کنم، واقعاً از همتون ممنونم و براتون بهترینها رو آرزو میکنم.
:. دلتنگی های نازنین ... .:
 چند سال پیش وقتی به دنیا اومدم و همون طوری که برام تعریف کردن، مثل اینکه شادترین روز زندگی برای مامان و بابام بود. واقعاً شاید راست می گفتن، چون هیچ چیز توی دنیا نبود که من آرزوی اون رو داشته باشم، هر چیزی که میخواستم بود، چه از لحاظ مادی چه معنوی، با اینکه نه برادری داشتم نه خواهری! نمیدونم شاید همین اوضاع باعث شده تا یکمی لوس بار بیام شاید هم نه! اما در کل، زندگی خیلی خوبی داشتم و بدون احساس کمبود چیزی در زندگیم، هر شب خدا رو برای اینکه در این خانواده به دنیا اومده بودم شکر میکردم. با اینکه خانواده نسبتاً آزادی داشتم اما همه چیز بخودی خودش رعایت میشد، هیچ وقت نفهمیدم چطور، اما همیشه سر یک سفره غذا میخوردیم و حتی در میهمانیها به موقع و به مقدار برای دوستان پدرم شراب سرو میشد و هر پنج شنبه به پنج شنبه وقت رفتن به گردش و گاهی مسافرت بود، خوب برگردم به روز اول مدرسه، روزی که من از ساعت اول تا آخر گریه کردم، با اینکه مهد کودک خیلی راحت میرفتم اما اولین روز مدرسه از یه چیزی دلهره داشتم، هیچ وقت یادم نمیره. شاید اشک هام به خاطر اولین روز بدی بود که توی زندگیم حس میکردم اما خوب مثل اکثر بچه برای منم اولین روز سخت بود، سه چهار هفته از شروع مدرسه گذشته بود که من سر هیچ و پوچ با یکی از هم دبستانی هام دعوام شد، آخه خیلی بچه شیطونی بودم. این دعوای کوچولو صد البته از دید خودم، باعث شد که با یه دختر خوب که کلاس چهارم بود دوست بشم. اسمش الهام بود که شد خواهر من! البته هنوز هم هست. درسهام و خیلی خوب ادامه میدادم و نقاشی هم خیلی دوست داشتم. دوره ی دبستانم مثل برق گذشت. دیگه الهام با من هم مدرسه ای نشد! اما مدرسه هامون یکی بود تا دوره ی دبیرستان که بعد از گذروندن دوره ی اول رشته ی گرافیک رو انتخاب کردم و به هنرستان رفتم. عاشق رشته ام بودم. همه چیز مثل سالهای قبل عالی بود تا اواسط سال دوم، چشمهام رو باز کردم دیدم دیگه مامانم نیست! انگار خواب میدیدم، تنها چیزهایی که یادم میاد صورت رنگ پریده ی بابام و الهام بود که مدام جلوی چشمام ظاهر میشدن و فقط میگفتن نازنین آروم باش! دوباره، دوباره همه این صحنه ها مثل فیلمی که نه سر داره نه ته و مدام صفحه آروم تیره میشه رو به یاد میارم. یه روز توی بیمارستان، یه روز روی تخت خواب اتاقم یه روز در حین خوردن دارو... تا روزی که بتونم کمی به خودم بیام، سال تحصیلی تموم شده بود و یک سال عقب افتاده بودم و یک ماهی هم برای اینکه روحیه ام خیر سرم عوض بشه رفتم لندن اما بدتر شدم، آب و هوای همیشه گرفته ی اونجا دوری از الهام، و سر و کله زدن با دوتا از پسر خاله هام که کوچکتر از خودم هم بودن واقعاً دیوونه ام کرد تا دوباره به اصرار خاله ام برگشتم تهران. شادی دیگه از خونه ی ما کلا رفته بود. هر روز صدای ضجّه های بابام و میل به خوردن دائمی مشروب زندگی من رو روز به روز بدتر و بدتر میکرد، هر روز مثل یه آدمی که مجبور به ادامه ی زندگی بود بلند میشدم و بدون هیچ کاری تا ساعتی که دوباره چند تا آرام بخش بخورم و بخوابم، و هفته ای یکبار به جای گردش رفتن به دکتر روانپزشک و گرفتن چند نسخه ی جدید از داروهای اسما ضد افسردگی مثل زاناکس و... الهام با اینکه بیشتر اوقات باهاش دعوام میشد در هفته چند بار به من سر میزد و اخلاق گند من رو تحمل میکرد، هر روز بدتر از دیروز میگذشت تا با عصبانیت الهام سر ادامه تحصیل و هزاران زحمتی که کشید یک سال دیگه هم با معدل خیلی کمی گذروندم و سال بعد که تقریباً هجده سالم بود یکی از ده ها پسرهایی که در کنار هنرستان ما بودن به من پیشنهاد دوستی داد و من هم برای اینکه خیلی احساس تنهایی داشتم قبول کردم. چند بار دیدمش، از نگاه ترحم آمیزش نفرت داشتم اما تحمل میکردم، در کل پسر بدی هم نبود. به الهام هم بعد از چند روز گفتم که با کسی دوست شدم، اما به بابام میترسیدم حتی سلام کنم! خیلی عوض شده بود، هر روز از یک چیز کوچیکی شروع میکرد تا یه دعوای مفصل راه می انداخت، اما الهام مثل یه خواهر همیشه از من دفاع میکرد. چند ماه بعد دوباره اوضاع بدتر شد، بابام موضوع دوست شدنم با اون پسر رو فهمید و حسابی دعوام کرد، تلفن هم از دستم گرفت و از او روز به بعد شد راننده شخصی من به هنرستان و خونه، دیگه زندگیم مال خودم نبود، تا روزی رسید که من برای خداحافظی بجای مدرسه رفتم پیشش، مثل دخترای نفهم، حتی یک درصد احتمال اینکه از مدرسه با خونه تماس بگیرن هم نکردم، از ماشین که پیاده شدم ظاهرا به سمت در هنرستان رفتم اما توی شلوغی راهم رو کج کردم، وقتی دیدمش مثل بچه های دو ساله زدم زیر گریه و اون روز مجبور شدم تا ساعت آخر هنرستان پیشش بمونم و آخر هم برای همیشه خداحافظی کنم. توی راه مدرسه قبل از اینکه زنگ مدرسه خورده باشه ماشین بابام دم در بود ولی از خودش خبری نبود! داشتم سکته میکردم. هیچ راهی نبود که فرار کنم! نه را پیش داشتم نه راه پس! فقط رفتم به الهام زنگ زدم و جریان رو گفتم، الهام هم گفت به من مربوط نیست و بعد قطع کرد! وای که چه روزی بود، دوباره با الهام تماس گرفتم و با گریه و التماس راضی شد که بیاد یه کاری برام بکنه، اما فایده ای نداشت، بابام همه چیز رو فهمیده بود و از اون روز به بعد هم دیگه نذاشت برم مدرسه، نمیدونم چه بلاهایی بود پشته سر هم هی سرم میومد. دوباره افسردگی من شروع شد، از صبح که بلند میشدم داد و بیداد تا زمانی که دوباره بخوابم. چند سال بقدری حالم خراب بود که حد نداشت، چند بار سعی کردم خودم رو بکشم اما نشد، ولی این سعی کردن ها برای خودکشی شده بود راه حلی برای ایجاد یه تنوع توی زندگیم و یه خورده احساس ترحم از جانب بابام که در اون حالت واقعاً احساس میکردم محتاجش هستم. الهام دیگه نذاشت من قرصهای اعصابم رو مصرف کنم، هر روز پیشم بود، گاهی هم با هزار زحمت اجازه میگرفت من رو میبرد پیش خودش، با یه پسر آشنا شده بود و گاهی من رو هم با خودشون به بیرون میبرد، خیلی خوب بود احساس بهتری نسبت به قبل داشتم اما ترس از بابام همیشه با من بود. برای اینکه دیگه به مامانم فکر نکنم، بعضی وقتها وقتی که بابام میخوابید با ترس و لرز میرفتم توی اینترنت، با پسر خاله هام که خارج از ایران بودن حرف میزدم، اما فکر مامانم اصلا از سرم بیرون نمیرفت، به هر دری میزدم فایده ای نداشت. تمام عکسهاش روی درو دیوار اتاقم بود. تا نگاهم به یکی از اونها می افتاد اشکم سرازیر میشد. از پسر خاله هام تازه یاد گرفته بودم وبلاگ باز کنم، اولین وبلاگ من هم همین وبلاگ بود. اول اصلا خوشم نیومد، فکر اینکه از خاطره های خودم بنویسم که همه میتونن خواننده اش باشن، اصلا به نظرم جالب نبود. اما بعد اینجا شد همه چیز من، تمام سرگرمی من. دلم همیشه یه طرح قشنگ برای اینجا میخواست، تا اینکه با علی آشنا شدم. اون اول یه وبلاگ توی سایت پرشین وبلاگ داشت. خیلی کنجکاو بودم چون هم اسم فامیلیش با من یکی بود هم اسم من عنوان وبلاگش بود! بماند که هیچ وقت به من علت انتخاب اسم نازنین رو نگفت ولی همین برام بقدری جالب و باور نکردنی بود که همه مطالب وبلاگش رو میخوندم، یه طوری احساس آرامش میکردم وقتی به وبلاگش سر میزدم. اون موقع من فقط میرفتم مطالبش رو میخوندم بدون اینکه نظری بدم! از عشق شکست عجیبی خورده بود، شکستی که با این که عاشق نشده بودم میتونستم خیلی راحت با خوندن مطالبش درک کنم. طرح وبلاگش مدام در حال تغییر بود و این تنوع دلگرمی من رو بیشتر میکرد. گاهی فکر میکردم همون دوست سابق خودمه، که همین موضوع باعث شد اولین صحبت من با علی با هزاران بد و بیراه از طرف من همراه باشه! اما چند روز بعد، با اینکه اصلا روم نمیشد باهاش حرفی بزنم رفتم و معذرت خواهی کردم، دلم میخواست سر از ماجرا هم در بیارم، ولی فهمیدم که علی اصلا من رو نمیشناسه، عجیب بود با اینکه فهمیدم علی اون نیست، خوشحال شدم. بعد از چند بار صحبت های شب تا صبحی، من از علی خواستم با من به نوشتن وبلاگ ادامه بده، چون معلوم نبود من در ماه چند بار بتونم از اینترنت استفاده کنم. علی بر عکس پسرهایی بود که تا به حال من توی زندگی دیده بودم کلا با بقیه زمین تا آسمون فرق میکرد، به طرز عجیبی با وجود شکستی که از عشق خورده بود و توی وبلاگش ازش حرف میزد، موجود فوق العاده آرومی بود، خیلی آروم، کاملا بر عکس چیزی که فکر میکردم. زندگی من با وجود علی و صحبت هایی که اصلا از روی ترحم نبود، من رو از این رو به اون رو کرد. دیگه خودم رو مقصر مرگ مامانم نمیدونستم و هر موقع دلم براش تنگ میشد کاملا احساسش میکردم. علی هر روز طرح جدیدی روی وبلاگ من ایجاد میکرد، همین بقدری توی روحیه ی من تاثیر میگذاشت که حد نداشت. الهام هم از روحیه ی من تعجب میکرد البته هنوز از وجود علی خبر نداشت، میدونستم بفهمه دیوونه میشه برای همین هیچی نگفته بودم، خیلی خوب بود، دوباره میتونستم شادی رو حس کنم و بخندم. از اون روزها هم چند سال میگذره، بابام خوشبختانه دیگه لب به مشروب نمیزنه، جریان دوستی من با علی هم تا حدی میدونه و هیچی نمیگه! اما این آخرین دلتنگی من در این وبلاگه، دلتنگیهای نازنین همین بود، دلتنگی برای روزهایی که رفت و دیگه تکرار نشد. از اینجا به بعد فقط علی اگر بخواد مینویسه، کسی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم و تا عمر دارم مدیونش هستم، فقط ببخشید اگر احساس میکنی به اشتباه دوستت دارم!
:. خوشحالی ... .:
 من قبل از اینا حال و هوای دیگه ای داشتم، یه جوری شروع امسال برای من خیلی بیشتر از سالهای قبل قشنگ تر بود، شروعی که میدونم قشنگیش فقط و فقط از یک روزش شروع شد. اون روز هم انقدر، شاد شدم که احساس میکردم در بیداری خواب میبینم! خدا آرزوی من رو خیلی زودتر از اون چیزی که انتظار داشتم برام بر آورده کرد، انقدر زود که اگر اسمش رو معجزه بزارم خیلی پر معنی تر میشه، بعد از یکسال باز هم فرصت نوشتن در این وبلاگ برام پیش اومده اما اینبار خیلی با روزهای قبل فرق میکنه، اینبار بدنم از ترس نمی لرزه و حتی اینبار خودم عکس این پست رو درست کردم و خودم هم موفق شدم روی وبلاگ بزارم، البته باز هم همش بر میگرده به علی عزیزم، که انقدر قشنگ و با حوصله برام توضیح داده بود که من خنگ ازش سر در آوردم! اما هر بار که ازش مینویسم یه جنجال کوچولو برامون پیش میاد، چون دوست نداره من درباره اش اینجا حرف بزنم. برای همین اینجا موضوع رو عوض میکنم... شاید دیگه خیلی برای تبریک گفتن سال جدید دیر شده باشه اما من چون نتونستم زودتر تبریک بگم الان تبریک میگم و امیدوارم که امسال سال خیلی خوبی برای همه ی ایرانیا و نسل آریایی باشه، سالی که کمتر از سالهای قبل توش غم و غصه باشه، به اندازه ای که معنای شادی رو بتونیم همیشه با وجود غمهای کوچیک حس کنیم، چون ما آدما تا بلایی سرمون نیاد قدر چیزی که داریم و نمیدونیم. هیچ وقت نتوستم از کلمه ها درست برای بیان احساساتم استفاده کنم، خیلی دلم میخواست که بتونم شادیم رو با نوشتن به کسی منتقل کنم اما نتونستم، همه میگن نوشتنم با روحیه ی خودم اصلا هم خونی نداره، اما دوست دارم این احساس خوب و شادی که دارم و نمیتونم اندازش رو با کلمه ها بنویسم، توی سال جدید همه داشته باشن، کوچیک و بزرگ، دختر و پسر خلاصه همه... خیلی خیلی خوشحالم، واقعا خوشحال... پ.ن: این پستم رو دیروز نوشته بودم، اما امروز که اومدم وبلاگ رو باز کردم، یه دفعه یه صدا اسم منو مثل سال پیش صدا زد! بازم صدای خود علی اول موزیک...! نمیدونم چی بگم! فقط خیلی خوشحالم که خدا اون رو سر راه من قرار داد خیلیییییییی!
:. سپاس ... .:
 از زمانی که من این وبلاگ رو باز کردم مدتهاست که گذشته، اون روزها من احساس میکردم نوشتن تنها راه رسیدن من به آرامش بود، واقعاً هم همینطور بود. اما الان، خیلی عوض شدم، احساس میکنم نوشتن تنها جزیی از چیزهایی هست که میتونه باعث آروم شدنم بشه! بارها به من گفته که ازش در وبلاگ چیزی نگم! اما من واقعاً نمیتونم چشم هام رو به روی این همه محبت ببندم، اون هم محبتهایی که بارها احساس کردم لایق اونها نیستم، دلم میخواد مثل خودش با صداقت باشم و هر چی که دلم دوست داره براش بنویسم، اما از علی با هیچ زوبونی و هیچ لغتی نمیشه اونطور که باید تشکر کرد، تنها میتونم بنویسم، با تمام وجود ناتمامم، قدر تمام دنیا از تو سپاسگذارم...هیچ کس شاید نتونه درک کنه که من تا چند سال پیش بعد از رفتن مادرم، چقدر از خودم، از زندگیم متنفر شده بودم، چقدر فکرهای عجیب به سرم میزد، چقدر صداهای عجیبی میشنیدم....! نازنین اگه این کار رو اون روز میکردی مامانت ناراحت نمیشد! نازنین یادته، وقتی میخواستی بری مدرسه تا از خواب پاشی چقدر مامانت رو عصبانی میکردی! نازنین گریه کن... نازنین این حق توست! تو بودی که باعث مرگش شدی! و ....صداهایی که مدام در اطراف میشنیدم! خیلی سخت بود. خیلی... اما اون موقع تنها دو نفر از حال و روز من با خبر بودن، که یکی از اونها خودش بود. همون کسی که دوست نداره اسمش رو بیارم! همون کسی که واقعاً اگه نبود من هم هرگز نبودم، علی به من یاد داد که زندگی با اون چیزی که من ازش متنفّر بودم، خیلی فرق داره، علی به من فهموند، که اون صداها صدای خود منه، نه صدای کس دیگه ای! ... حالا میتونم بگم هستم! حالا میتونم بگم مادرم هم همیشه زنده است، در کنار من! در قلب من! حالا میتونم بگم دختر خوشبختی هستم! حالا میتونم بگم هر کاری که قبلا کردم در زمان خودش تنها انتخاب خودم بود نه بیش نه کم و من پشیمون نیستم! حالا شما بگید اگر جای من بودید، آیا میتونستید ساکت باشید؟ یا اگر میتونستید، چطوری میتونستین از یک نفر با این همه محبت تشکر کنید؟!
:. دختری بود ... .:
 ساکت و تنها چون کتابی در مسیر باد می خورد هر دم ورق اما، هیچ کس او را نمی خواند برگها را می دهد بر باد میرود از یاد هیچ چیز از او نمی ماند. بادبان کشتی او در مسیر باد مقصدش هرجا که باداباد! بادبان را ناخدا باد است لیک او را هم خدا، هم ناخدا باد است. اکنون، او همان منم ...
:. آرزو ... .:
 من باز هم برگشتم. اما وقتی که وارد وبلاگ شدم، اولش احساس کردم یکی صدام کرد! صدای آشنایی بود! بعد فهمیدم صدا از روی وبلاگ همراه با یک موزیکی که خیلی دوسش دارم، داره پخش میشه. صدایی که خیلی کم شندیم اما هیچ وقت یادم نرفته. انتظار هر تغییری رو داشتم به غیر از اینکه خود علی با صدای قشنگش دکلمه ای رو خونده باشه و اون رو روی وبلاگ گذاشته باشه! نمیدونم چی باید بگم، به کل یادم رفت که برای چی میخواستم وبلاگ را دوباره به روز کنم. علی عزیزم، واقعا عالی بود، امیدوارم اونقدری که تو منو شاد کردی خدا بهت شادی بده عزیزم. در مورد پست آخر علی هم باید بگم که وقتی خوندم خیلی تعجب کردم. من همونطوری که علی گفت خیلی وقته که به کسی سر نزدم چه برسه به این که کامنت هم بذارم اما میتونم حدس بزنم که چه قدر علی در این مورد سختی کشیده که وبلاگ رو با این موضوع بروز کرده! دارم شاخ در میارم! ولی به هر حال من تو این مدت اگر وقتی هم پیش میومد که به اینترنت وصل بشم یا ایمیل چک میکردم یا به دوستام ایمیل میدادم. این کامنتها از طرف من نبوده و اگر من چنین وقتی داشتم به دوستام سر میزدم! اگر کسی در این مورد مشکلی داره لطفا با ایمیل من این موضوع رو مطرح کنه، من به اندازه ی کافی شرمنده ی علی هستم. شاید زمان مناسبی برای اینطور حرفها در این وبلاگ نباشه، اما دلم میخواد بنویسم...بزرگترین آرزوی من همیشه این بوده که کسی من رو از خواب بیدار کنه و بهم بگه همه ی اون چیزهایی که تا به حال حس کردی و دردهایی که کشیدی، همشون یک خواب بود، بعد، همه چیز به روزهای خوبی که گذشت، و دیگه برام تکرار نشد بر می گشت، شاید این آرزو برای خیلی از آدما جالب نباشه اما برای من با اینکه میدونم خواب نیستم، خیلی شیرینه. نمیدونم از کجا باید بنویسم از شادی هایی که خیلی زود میان و میرن یا از غمهایی که هیچ وقت تمومی ندارن؟ یا از کسی که اصلا احساس نداشت و با من کاری کرد که اگه دشمن من هم بود، حداقل از روی ترحم هم که شده، با من یکی اینکار رو نمی کرد! توی زندگی شکست زیاد خوردم، اما این یکی با بقیه کاملا فرق داشت! خیلی خوردم کرد! نفرینش نمیکنم، راضی ام به رضای اونکه اون بالاهاست! خیلی سخته که آدم تمام تلاشش رو برای زندگی جدیدی بکنه، و کسی رو به عنوان همسر آینده ی خودش کم کم درک کنه و از روی صداقت حرفی بزنه، و همه چیز رو یکباره از دست بده! من، تلاش چند ماهه ام، زندگی و کسی که سعی کردم انقدر دوستش داشته باشم تا بشه تمام زندگیم رو همینطوری از دست دادم. پس از اون، همه بهم میگن خیلی خوب شد که الان شناختیش! امکان داشت بدتر از این می شد! اما من به خودم میگم، مگه از این بدتر هم امکان داشت که بشه؟ من که دیگه چیزی ندارم که از دست بدم! کاش نازنین می مرد و الان اینجا نبود! یا کاش حداقل کسی رو که احساس میکنم، عاشقش شده بودم و هستم و حتی خوب اون رو میشناسم، طور دیگه ای فکر میکرد و من رو اونطور که دوست داره، دوست نداشت. شاید اون موقع دیگه قراری برای ازدواج و اینطور چیزها برای من پیش نمی اومد و من قصد فرار از زندگی سابقم رو نداشتم! نه؟ ... کاش حداقل همه چیز مثل زندگی سابقم برمیگشت! ای کاش، ای کاش، ای کاش ...
|