
از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.
اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.
بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: "زندگی من."
من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید:
" کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!"

همیشه وقتی من میخوام یک نوشته جدید توی وبلاگ بنویسم، اولین جمله ای که یادم میاد اینه: "باز هم من برگشتم!" میدونم، خیلی خیلی دیر برای نوشتن میام اینجا، اما دلیلش این نیست که بی خیال اینجا شدم، خیلی سعی میکنم یه چیزی بنویسم اما بیشتر وقتها واقعاً نمیتونم، اما این بار از اون بارها ست که بخوام نخوام باید بنویسم!
به نظرم خیلی از آدمایی که توی زمین زندگی میکنن، روز تولد ندارن! نه منظورم این نیست که بدنیا نمیان، منظورم اینه که احساس میکنم یه جوری زندگی میکنن که انگار هر روز از زندگیشون تولد شونه! یعنی قدر هر روز از زندگیشون رو میدونن. امروز هم شب تولد یکی از اون کسانیه که من احساس میکنم، قدر هر روز از زندگیش رو میدونه، امروز تولد نزدیکترین دوست من از لحاظ احساساته، تولد یه دوسته واقعیه که باعث خیلی از جرقه های خوشکل خوشکل توی زندگی من شده...
خدا میدونه که چقدر دوست داشتم بتونم طور دیگه ای امروز بهش تبریک بگم، اما نتونستم. ولی به هر حال دلم میخواست بدونه که همیشه به یادشم و همیشه براش بهترین ها رو میخوام،
علی عزیزم تولدت مبارک.