
باز هم آمدم تا دستی بر سر و روی این خانه کشم، گویا طوری با این خانه احساس راحتی میکنم، در نبودش غمگین و با وجودش شاد هستم. واقعاً چه چیزهای عجیبی در این دنیا انسان را پایبند میکند. نمیدانم، اما امیدوارم اینبار این آغاز پایانی نداشته باشد، چون این وبلاگ با همین نقش و نگار به من آرامش خاصی می بخشد. امیدوارم او هم بتواند باری دگر به نوشتن ادامه دهد، آری همان که نام زیبایش بر روی این خانه است. نازنینم باری دگر آمدم تا در کنارت آرامش را تجربه کنم، چه چیز باعث شده تا فکر کنی به یادت نیستم؟ چگونه میتوان روزهای خوب را به این سادگی به دست فراموشی سپرد؟ نازنینم تنها میتوانم بگویم، آنچه که تو میخواهی کم است، دست تقدیر بیش از آن برایت مقدر کرده است، تنها باید بیش از آنچه به دربهای بسته ی بیرون فکر کنی به قفلهای درونت بنگری...
امید است به روزهایی زیباتر، پر محبت تر و اطمینان بخش تر، برای ایجاد و بدست آوردن خاطرتی بهتر و فراموش نشدنی تر از دیروز برای آنکه دیروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود... آمین