
از زمانی که من این وبلاگ رو باز کردم مدتهاست که گذشته، اون روزها من احساس میکردم نوشتن تنها راه رسیدن من به آرامش بود، واقعاً هم همینطور بود. اما الان، خیلی عوض شدم، احساس میکنم نوشتن تنها جزیی از چیزهایی هست که میتونه باعث آروم شدنم بشه!
بارها به من گفته که ازش در وبلاگ چیزی نگم! اما من واقعاً نمیتونم چشم هام رو به روی این همه محبت ببندم، اون هم محبتهایی که بارها احساس کردم لایق اونها نیستم، دلم میخواد مثل خودش با صداقت باشم و هر چی که دلم دوست داره براش بنویسم، اما از علی با هیچ زوبونی و هیچ لغتی نمیشه اونطور که باید تشکر کرد،
تنها میتونم بنویسم، با تمام وجود ناتمامم، قدر تمام دنیا از تو سپاسگذارم...هیچ کس شاید نتونه درک کنه که من تا چند سال پیش بعد از رفتن مادرم، چقدر از خودم، از زندگیم متنفر شده بودم، چقدر فکرهای عجیب به سرم میزد، چقدر صداهای عجیبی میشنیدم....!
نازنین اگه این کار رو اون روز میکردی مامانت ناراحت نمیشد!
نازنین یادته، وقتی میخواستی بری مدرسه تا از خواب پاشی چقدر مامانت رو عصبانی میکردی!
نازنین گریه کن... نازنین این حق توست! تو بودی که باعث مرگش شدی!
و ....صداهایی که مدام در اطراف میشنیدم! خیلی سخت بود. خیلی... اما اون موقع تنها دو نفر از حال و روز من با خبر بودن، که یکی از اونها خودش بود. همون کسی که دوست نداره اسمش رو بیارم! همون کسی که واقعاً اگه نبود من هم هرگز نبودم، علی به من یاد داد که زندگی با اون چیزی که من ازش متنفّر بودم، خیلی فرق داره، علی به من فهموند، که اون صداها صدای خود منه، نه صدای کس دیگه ای! ...
حالا میتونم بگم هستم! حالا میتونم بگم مادرم هم همیشه زنده است، در کنار من! در قلب من! حالا میتونم بگم دختر خوشبختی هستم! حالا میتونم بگم هر کاری که قبلا کردم در زمان خودش تنها انتخاب خودم بود نه بیش نه کم و من پشیمون نیستم!
حالا شما بگید اگر جای من بودید، آیا میتونستید ساکت باشید؟ یا اگر میتونستید، چطوری میتونستین از یک نفر با این همه محبت تشکر کنید؟!