
در غمی که اشک نیست، در شادی که لبخند نیست، در بغضی که ناله نیست، در دردی که آه نیست،
احساس کجاست؟در احساسی که حس نیست، در دلی که عشق نیست، در دوستی که محبت نیست، در صداقتی که راستی نیست،
زندگی کجاست؟در زندگی که هدف نیست، در هوایی که باد نیست، در خاکی که آب نیست، در باغی که گل نیست،
انسان کجاست؟در انسانی که هیچ نیست، در سفره ای که نان نیست، در زمینی که جا نیست، در دنیایی که رحم نیست،
مرگ کجاست؟علی رسائی، دی ماه ۱۳۸۵

من باز هم برگشتم. اما وقتی که وارد وبلاگ شدم، اولش احساس کردم یکی صدام کرد! صدای آشنایی بود! بعد فهمیدم صدا از روی وبلاگ همراه با یک موزیکی که خیلی دوسش دارم، داره پخش میشه. صدایی که خیلی کم شندیم اما هیچ وقت یادم نرفته. انتظار هر تغییری رو داشتم به غیر از اینکه خود علی با صدای قشنگش دکلمه ای رو خونده باشه و اون رو روی وبلاگ گذاشته باشه! نمیدونم چی باید بگم، به کل یادم رفت که برای چی میخواستم وبلاگ را دوباره به روز کنم. علی عزیزم، واقعا عالی بود، امیدوارم اونقدری که تو منو شاد کردی خدا بهت شادی بده عزیزم.
در مورد پست آخر علی هم باید بگم که وقتی خوندم خیلی تعجب کردم. من همونطوری که علی گفت خیلی وقته که به کسی سر نزدم چه برسه به این که کامنت هم بذارم اما میتونم حدس بزنم که چه قدر علی در این مورد سختی کشیده که وبلاگ رو با این موضوع بروز کرده! دارم شاخ در میارم! ولی به هر حال من تو این مدت اگر وقتی هم پیش میومد که به اینترنت وصل بشم یا ایمیل چک میکردم یا به دوستام ایمیل میدادم. این کامنتها از طرف من نبوده و اگر من چنین وقتی داشتم به دوستام سر میزدم! اگر کسی در این مورد مشکلی داره لطفا با ایمیل من این موضوع رو مطرح کنه، من به اندازه ی کافی شرمنده ی علی هستم.
شاید زمان مناسبی برای اینطور حرفها در این وبلاگ نباشه، اما دلم میخواد بنویسم...بزرگترین آرزوی من همیشه این بوده که کسی من رو از خواب بیدار کنه و بهم بگه همه ی اون چیزهایی که تا به حال حس کردی و دردهایی که کشیدی، همشون یک خواب بود، بعد، همه چیز به روزهای خوبی که گذشت، و دیگه برام تکرار نشد بر می گشت، شاید این آرزو برای خیلی از آدما جالب نباشه اما برای من با اینکه میدونم خواب نیستم، خیلی شیرینه.
نمیدونم از کجا باید بنویسم از شادی هایی که خیلی زود میان و میرن یا از غمهایی که هیچ وقت تمومی ندارن؟ یا از کسی که اصلا احساس نداشت و با من کاری کرد که اگه دشمن من هم بود، حداقل از روی ترحم هم که شده، با من یکی اینکار رو نمی کرد! توی زندگی شکست زیاد خوردم، اما این یکی با بقیه کاملا فرق داشت! خیلی خوردم کرد! نفرینش نمیکنم، راضی ام به رضای اونکه اون بالاهاست!
خیلی سخته که آدم تمام تلاشش رو برای زندگی جدیدی بکنه، و کسی رو به عنوان همسر آینده ی خودش کم کم درک کنه و از روی صداقت حرفی بزنه، و همه چیز رو یکباره از دست بده! من، تلاش چند ماهه ام، زندگی و کسی که سعی کردم انقدر دوستش داشته باشم تا بشه تمام زندگیم رو همینطوری از دست دادم. پس از اون، همه بهم میگن خیلی خوب شد که الان شناختیش! امکان داشت بدتر از این می شد! اما من به خودم میگم، مگه از این بدتر هم امکان داشت که بشه؟ من که دیگه چیزی ندارم که از دست بدم!
کاش نازنین می مرد و الان اینجا نبود!
یا کاش حداقل کسی رو که احساس میکنم، عاشقش شده بودم و هستم و حتی خوب اون رو میشناسم، طور دیگه ای فکر میکرد و من رو اونطور که دوست داره، دوست نداشت. شاید اون موقع دیگه قراری برای ازدواج و اینطور چیزها برای من پیش نمی اومد و من قصد فرار از زندگی سابقم رو نداشتم! نه؟ ... کاش حداقل همه چیز مثل زندگی سابقم برمیگشت! ای کاش، ای کاش، ای کاش ...

دوستان عزیز سلام...
از بابت کوتاهی من در جواب کامنتهای ارزشمند شما عذر میخوام، انقدر درگیر و بند کار هستم که وقت سر خاراندن هم ندارم!
نازنین هم پس از ارسال آخرین پستش در این وبلاگ، این وبلاگ را به من سپرد و از آن روز دیگر آنلاین نشد، دوستان عزیز کسی کامنتهایی با نام نازنین و آدرس این وبلاگ به اشتباه یکی از دوستان برای بعضی از شما فرستاده شده بود که خوشبختانه ایشون متوجه این اشتباه شدند!چند نفر هستند که من تا به امروز نخواستم در مورد این اشتباهات کدورتی با آنها داشته باشم و سعی کردم خیلی محترمانه بابت این کامنتهای نامربوط به این وبلاگ ازشون عذر خواهی کنم، اما همیشه با تهدید به من گوشزد میکنند که باید به اونها ثابت بشه! خوب من در جواب به ایشون میتونم بگم بجای اینکه وقت خودشون رو با تهدید کردن من پر کنن دنبال سر منشع این موضوع باشن بهتر نیست؟ به نظر من اگر مطالب گذشته ی نازنین رو کمی وقت بذارن و بخونند میتونند خودشون قضاوت کنند. موضوع این وبلاگ چیز دیگریست! و نه من و نه نازنین مدتهاست که وقت نکردیم حتی برای تشکر هم به دوستانمون سری بزنیم!
قصد متهم کردن کسی رو ندارم! ما با کسی دشمنی و حتی ادعایی هم نداریم... بیست و دو سال از سنم میگذره و حوصله ی یکسری چیزها رو ندارم! تنها به امید آن روز این وبلاگ را نگاه داشتم تا باز هم بتوانم او را که نامش بر روی این وبلاگ است مجددا ببینم!
چه مدت لازم بوده تا کلمه ی عدل بر زبان جاری شود، تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد، بیا تا جبران محبت های نا کرده کنیم، بیا آغاز کنیم، فرصتی گران را به دشمن خوبی از کف داده ایم، و کسی نمیداند چقدر فرصت باقی ست، تا جبران گذشته کنیم. دستم را بگیر...