
نمیخواستم دردهای خودم را در این وبلاگ بیاورم، اما بغضیست همیشگی که دیگر توان تحملش را ندارم و دلم میخواهد حرف بزنم!
این اولین باریه که خیلی لفظ قلم اما رک مینویسم! اینبار میخوام انقدر بنویسم تا کمی آروم بشم و از حالتی که درش هیچ واهمه ای از انجام هر کاری را ندارم خارج.
کاش کسی بود که نجاتم میداد. من دیگه توان ایستادن هم ندارم. دیگه نمیتوانم بعد از بیست و دو سال زندگی به بایدهای همیشگی گوش کنم! خسته ام! آیا کسی هست معنی خستگی را در حد من درک کند؟! خدایا تو میدانی چه میگم! چرا راهی برای فرار از این غمخانه نشانم نمیدهی؟ مگر من، نازنین، چه کاری کرده ام که باید اینچنین تاوان نکرده هایم را تحمل کنم، مگر کاری انجام ندادن و فقط گوش کردن و انجام دادن که چه کاری را بکنم چه کاری را نکنم گناه است؟
بذار دیگه همه از زندگی دختری به نام نازنین با خبر بشن از من که دیگه چیزی نمونده! با این کار شاید حداقل در یادها تا چند روزی بمانم.
من مثل برگهای خزونیه فصلی هستم به نام پائیز، درست شبیه به برگی که بعد از خشک شدن و ترک درخت که پدید آورنده ی خودش هست جدا میشه و زیر پای عابرها جانش را به صدای خش خش معاوضه میکنه! اما چه کسی به فکر آن ناله است که از همان برگ بلند میشود! واقعاً چه کسی؟کاش میتوانستم تمام بغضهایم را یک جا بر روی این صفحه بیارم اگرچه دوست نداشتم اما... دلم تنگ است، تنگ برای آرامش، محبت، خلاصه هر چی که با پول و ثروت بوجود نمیاد!
دلم تنگ شده برای یک لحظه دیدن زیباترین فرد زندگی هر شخصی یعنی مادر! دلم تنگ شده برای نوازشهاش، محبتهایی که از دست هیچ کسی خارج نمیشد و روی گونه های من نمیشست، دوست دارم تمام زندگیم را بدهم تا باری دیگر او را ببینم...
علی عزیزم، الهام قشنگ من، و مسعود عزیز از هر سه نفر شما تا حدی سپاسگذارم که بیانش برایم خیلی دشوار است، راستش عددی را برای وصفش پیدا نمیکنم. تک به تک دوستون دارم چون اگر هر کدومتون در زندگی من نبودید امکان داشت من هم نباشم! ساده تر بنویسم زندگی ام را چه خوب چه بعد مدیون تان هستم.
علی عزیزم که برای این وبلاگ خیلی زحمت کشید و مطمئنم اگر این وبلاگ نبود من تا امروز دیگر نبودم.....! علی عزیزی که در اولین دیدار و متاسفانه تا به امروز که آخرین دیدار بود، برایم برادری بود و هست که باعث شد برای یکبار هم که شده احساس کنم وجود دارم! و دیگر بفکر این نباشم که خودم را نابود کنم! کسی که به من یاد داد زندگی مثل تلاطم و امواج دریاییست که چیزی را از آدم میگیره، اما یک چیز دیگری به آدم باز میگردونه!
و الهام عزیزم که هر کاری کنم نمیتوانم جواب گوی محبتهای همیشگیش باشم و لغتی هم برای عطوفت و مهربونیش نیست که بنویسم! آره کسی که جای خالی مادر من رو پر کرد، اما افسوس که نمیتونم ببینمش!!! افسوس که خودم باعث شدم که دیگه نتونه بیاد کنارم. الهام عزیزم برای گرفتن اجازه ی دوباره دیدنت دست به هر کاری میزنم...! من بدون تو هیچم.
مسعود عزیزم، کسی که دلم میخواست بیشتر از اینها پای لجبازی های قشنگش بشینم و به درد دلهاش گوش کنم! نتونستم همونی باشم که دلم میخواست! یعنی نذاشتن که باشم! دلم برای غر زدنهای پشت سر هم تو خیلی تنگ شده! شوخی میکنم! اما مسعود عزیز زندگی رو همونطور که هست باید ادامه داد مگه نه؟! امروز دلم بیشتر از همیشه گرفته بود، اما الان آرومم... آروم مثل یه نازنین دیگه ای که خودش رو برای روزها و مشکلات بعدی آماده کرده! امیدوارم هر چی که از خدای مهربون میخوای برات برآورده بشه عزیزم.
و در آخر از شما خواهش میکنم سرزنشم نکنید که چرا این مطالب رو اینجا نوشتم! چون دوست داشتم بیشتر بنویسم اما ننوشتم!!!
به امید روزی بهتر از دیروز و بدتر از فردا!

حاشا نکن عشقت رو از چشم تو پیداست
چشمان تو لبریز از عشق و تمناست
این لحظه ها شاید دگر هرگز نیاید
عمر منه دیوانه تا فردا نپاید
آیینه ی چشمان تو میگوید از عشق
روی لب شیرین تو اما و شاید
من تک درخت صحرای دورم
خورشید من محتاج نورم
تو میتوانی تا مثل باران بر من بباری عشق من، تا من بمانم
همچون پرستو، تو ای مسافر در سایه ی عشقم بمان، من سایبانم
تن خسته ای لبریز خواهش، در حسرت دست نوازش
یا زندگی بر من ببخش و، یا ریشه ام سوزان به آتش
من عاشقم، عاشق ترینم، عاشق ترین مرد زمینم
در چشم من خود را ببین، حرفی بزن ای نازنین، ای اولین، ای آخرینم!