
از خود گذشتم تا که تو از پیچ و خمها بگذری
لب بستم از گلایه تو از سر غمها بگذری
گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دم ساز بشی
پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی
درد من بودی و همدرد نبودی
راه من بودی و همراه نبودی
غم من بودی تو غمخوار نبودی
عشق من بودی وفادار نبودی
اشک شدم در پشت برکه غصه ها پنهون شدم
خشک شدم در شورزار سینه ها زندون شدم
پرم شکست تا اینکه تو معنی پرواز شدی
غمم ترانه شدم که تو نغمه و آواز شدی
درد من بودی و همدرد نبودی
راه من بودی و همراه نبودی
غم من بودی تو غمخوار نبودی
عشق من بودی وفادار نبودی...

باز هم دلم گرفته، گریم اختیاری نیست،گریم اختیاری نیست،
آخه جز گریه منو کاری نیست. یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا،
من غریبم ای خدا، چرا جز گریه منو یاری نیست؟
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
از لبهای سردم خنده گریزونه، راز دلم خسته ام هیچکی نمیدونه.
بازیچه شدن تا کی، دل رو گول زدن تا کی، افسردگی تا کی؟
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
دل به هر که دادم بی وفایی دیدم، چه رنجهایی که عمری از عشق کشیدم.
دل به هر که دادم بی وفایی دیدم، چه رنجهایی که عمری از عشق کشیدم.
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
باز هم دلم گرفته، گریم اختیاری نیست،گریم اختیاری نیست،
آخه جز گریه منو کاری نیست. یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا،
من غریبم ای خدا، چرا جز گریه منو یاری نیست؟
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه
اگه عشق همینه، اگه زندگی اینه، نمیخوام چشمهام این دنیا رو ببینه

گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی، خواب و سرابی
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی، نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی، تو کجایی
گفتی که طلب کن تو مرا تا بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باشهم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل این راه، بیابان هلاک است
هر چشمه سرابیست که بر سینه خاک است
در سایه هر ظن اگر گل به زمین است
نقش تن ماریست که در خواب کمین است
در هر قدمت خاک، هر شاخه سر راه
در هر نفس آزاد، هر سایه ی صد باز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باشهم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی چون شدی تشنه ترین، قدر تو دریاست
گفتم که در این راه، کو نقطه ی آغاز
گفتی تویی تو، خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش