Imagine...!
Imagine it, even though, it is hard to do so.
A world in which every person is very happy.
A world in which money, race and power are not considered as position.
The reply to unison is not riot police.
Neither it has nuclear bomb nor bomber, nor motar.
No child would leave his foot on the landmine anymore.
All are free and without pain.
You won't read, whales suicide in the newspaper.
Imagine a world without disgust and gunpowder.
without opinionated cruelty, without panic and coffin.
Imagine it,even if it is a crime.
Even if your throat is filled with sorrow by calling it's name.
Imagine a world in which prison is a legend.
All of the wars of this world has lead to armistice.
No body is the master, people are of the same position.
Every seed of wheat is a share for every person.
With no border and domination, fatherland means the whole world.
Imagine that you can be the fulfillment of this dream.
To fall in love...
عاشق شدن...
To laugh until it hurts your stomach.
انقدر بخنديد که دلتون درد بگيره.
To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتید ببینید هزارتا ایمیل دارید.
To go for a vacation to some pretty place.
به یک جای خوشگل برید برای مسافرت.
To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقتون از رادیو گوش بدید.
To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب برید و به صدای بارش بارون گوش بدید.
To leave the! shower and find that the towel is warm.
از حموم که بیروون آمدید! ببینید حولتون گرمه.
To clear your last exam.
آخرین امتحانتون رو پاس کنید.
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
یه کسی که معمولاً زیاد نمیبینینش، ولی دلتون میخواد ببینید، بهتون تلفن کنه.
To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که توی سال گذشته ازش استفاده نمیکردید پول پیدا کنید.
To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودتون توی آینه شکلک در بیارین، و بهش بخندید.
Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشید که ساعتها هم طول بکشه.
To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندید.
To accidentally hear somebody say something good about you.
بطور تصادفی بشنوید که یه نفر داره از شما تعریف میکنه.
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.
از خواب بیدار بشید و ببینید که چند ساعت دیگه هم میتونید بخوابید.
To hear a song that makes you remember a special person.
آهنگی رو گوش کنید که شخص خاصی رو به یاد شما میاره.
To be part of a team.
عضو یک تیم باشید.
To watch the sunset from the hill top.
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنید.
To make new friends.
دوستان جدید پیدا کنید.
To feel butterflies! in the stomach every time that you see that person.
وقتی اونو میبینید! دلتون هری بریزه پائین.
To pass time with your best friends.
لحظات خوبی رو با دوستانتون سپری کنید.
To see people that you like, feeling happy.
کسانی که دوستشون دارید، خوشحال ببینید.
To use a sweater of the person that you like and find that it still smells of their perfume.
پلیورش رو بپوشید و ببینید هنوزم بوی عطرش رو میده.
See an old friend again and to feel that the things have not changed.
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
To take an evening walk along the beach.
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنید.
To have somebody tell you that he/she loves you.
یکی رو دوست داشته باشید که بدونید دوستتون داره.
To laugh, ..... laugh, ..... and laugh, ...... remembering stupid things done with stupid friends.
یادتون بیاد که دوستای احمقتون چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندید، ..... و بخندید، ..... و باز هم بخندید.
These are the best moments of life.
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند.
Let us learn to cherish them.
قدرشون رو بدونیم.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
"
زندگی یه مشکل نیست که حلش کرد، بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد."

از همه ی سختی ها، فراز و نشیب ها، سردرگمی ها و از همه ی بهانه های همیشگی، باید گذر کرد تا به زندگی رسید.
اگر با همون نگاه همیشگی به دنیا نگاه کنیم، هیچ موقع به آنچه تصورش را میکنیم نخواهیم رسید، چرا که آنچه در ذهن ما میگذرد بر اساس دنیای خیالی مورد علاقه ی ما ترسیم شده است و در آن از قوانین دنیای بیرون خبری نیست، اما دقیقاً این همان نقطه ایست که مایه ی رنجش خاطر و گلایه های همیشگی ما را پدید می آورد.
بیشتر ما اغلب ساعات شبانه روز، تنها کاری را که هرگز فراموش نمی کنیم و مدام به انجام آن میپردازیم، غر و لند کردن و از بد بودن جمیع شرایط موجود و همینطور شاکی بودن است، غافل از اینکه همه ی اینها اجزای کوچکی هستند که برای دیدنشان همه ی نور وجود مان را طوری به آنها تابانده ایم که بخش اصلی زندگی مان را زیر سایه ی خودشان پنهان کرده اند و تبدیل به معجونی شده اند بد مزه، که هر یک از ما به آن میگوییم: "زندگی من."
من قصد نتیجه گیری کلی و تجویز نسخه ای شفا بخش را ندارم، اما تجربه ام به من میگوید:
" کل حیات بنی آدم، درنگی بیش نیست، که آن نیز بگذرد بر سر نیست و هست!"

همیشه وقتی من میخوام یک نوشته جدید توی وبلاگ بنویسم، اولین جمله ای که یادم میاد اینه: "باز هم من برگشتم!" میدونم، خیلی خیلی دیر برای نوشتن میام اینجا، اما دلیلش این نیست که بی خیال اینجا شدم، خیلی سعی میکنم یه چیزی بنویسم اما بیشتر وقتها واقعاً نمیتونم، اما این بار از اون بارها ست که بخوام نخوام باید بنویسم!
به نظرم خیلی از آدمایی که توی زمین زندگی میکنن، روز تولد ندارن! نه منظورم این نیست که بدنیا نمیان، منظورم اینه که احساس میکنم یه جوری زندگی میکنن که انگار هر روز از زندگیشون تولد شونه! یعنی قدر هر روز از زندگیشون رو میدونن. امروز هم شب تولد یکی از اون کسانیه که من احساس میکنم، قدر هر روز از زندگیش رو میدونه، امروز تولد نزدیکترین دوست من از لحاظ احساساته، تولد یه دوسته واقعیه که باعث خیلی از جرقه های خوشکل خوشکل توی زندگی من شده...
خدا میدونه که چقدر دوست داشتم بتونم طور دیگه ای امروز بهش تبریک بگم، اما نتونستم. ولی به هر حال دلم میخواست بدونه که همیشه به یادشم و همیشه براش بهترین ها رو میخوام،
علی عزیزم تولدت مبارک.

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشكیل زندگی و رسیدن به موقعیتهای خوب كاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یكی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آنها خیلی زود به گله و شكایت از استرسهای ناشی از كار و زندگی كشیده شد.
استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع فنجانهای سرامیكی، پلاستیكی و كریستال كه برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی كنند.
پس از آنكه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت كرده باشید حتما متوجه شدهاید كه همگی فنجانهای گران قیمت و زیبا را برداشتهاید و آنها كه ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی ماندهاند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است.
سرچشمه همه مشكلات و استرسهای شما هم همین است. شما فقط بهترینها را برای خود میخواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه فنجانهای بهتر را انتخاب كردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمیداشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان فنجانهای متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگیاند، اما كیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوهخوری هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمیفهمیم.
پس دوستان من، سعی کنید حواستان به فنجانها پرت نشود! تنها به جای آن، از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.خوب این هم از آخرین پست در سال 1387
از اینکه در این سال هم گاه گاهی توانستم در کنار نازنین عزیز از مطالب و داستانهای کوچک بهانه ای بسازم برای با شما بودن، خوشحالم. البته نا گفته نماند که شاید نتوانسته باشم به تک تک دوستانی که نظری به یادگار برای من گذاشته بودند سری بزنم و عرض ادبی کرده باشم، اما با وجودتان در این وبلاگ بی نهایت خوشحال شده ام.
علت اینکه در پا نوشت این پست این مطالب را مینویسم تنها برای سپاسی است بی انتها از شما که باعث آن خوشحالی و سعادتی بوده اید که در فوق ذکر کردم و بهانه ای برای تبریک پیشاپیش سال نو و آرزوی شادی و موفقیت روز افزون برای شما و یکایک ایرانیان و فارسی زبانان عزیز و دیگر اینکه لازم میدانم از کسانی که تنها اسمی از آنها میدانم و محبتی بیکران، همچون وحید، سیاوش، نازنین و سحر عزیز که با لطف سابقه دارشان باعث دلگرمی من شده اند بگویم، هیچ علاقه ای یک طرفه نیست، اگر به طعم قهوه بی اندیشیم نه به فنجانی که قهوه در آن است!
ادامه مطلب